تبليغاتX
سواد نامه - شین ، عین ، واو
دست نوشته های هر از گاهی من

شب که رفتم زنم را از خانه‌ی مادرش بیاورم، نرفتم تو. دم درشان منتظر ماندم تا بیاید. موقع خداحافظی مادرزنم گفت «آقا فلانی!» گفتم «بله حاج‌خانم؟» گفت «به کی رای می‌دی؟» پیشانی‌ام را خاراندم و گفتم «مممم! به اون‌یکی حاج‌خانم!» توی چشمهام نگاه کرد و لبهاش را به هم فشار داد. گفتم «چطور حاج‌خانم؟» گفت «هیچی. هیچی. همینطوری پرسیدم.» بعدها که زنم به‌ام گفت مادرش، پدر و برادرهاش را هم مجبور کرده به این‌یکی رای بدهند، نمی‌دانستم از اینکه کَلَکم گرفته بود خوشحال باشم یا ناراحت.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 13:52  توسط ابوالفضل  |