|
دست نوشته های هر از گاهی من
|
وقتی پیچیدم دیدم چند قدم جلوتر رو به من ایستاده. توی ایستگاه روبروی مجتمع از اتوبوس پیاده میشد و سر چهارراه میپیچید سمت راست. این آخریها متوجه شده بود که تعقیبش میکنم. یک لحظه دم در میایستاد. نگاهی بهام میکرد و میرفت تو. دو سه سال پیش دیپلمم را از همین جا گرفتم، توی مجتمع کارهای دفتری انجام میدهم. چند بار از خانم مرادی، یکی از معلمهای مجتمع خواستم برود و از طرف من باهاش حرف بزند. قبول نمیکرد. میگفت خودم باید بروم. خودم باید باهاش حرف بزنم. نمیدانستم چهکار باید بکنم. یک قدم آمد جلو. با خودم گفتم الان است که فحشم بدهد. اما بهام لبخند زد. من هم خندیدم. به لبهاش رژ صورتی کم رنگ زده بود. گفت «با من کاری دارید؟» کف دست راستم را طوری که ببیند تا کنار صورتم بالا آوردم و سلام گفتم. گفت چی؟ باز همان کار را کردم. گفت «زبون نداری؟» نوک انگشت اشاره دست راستم را گذاشتم روی لبهام. بعد گذاشتمش روی گوشم و باز کف دستم را نشانش دادم. چشمهاش گرد شدند. از توی جیبم نامهای که مدتها پیش برایش نوشته بودم را درآوردم و بردم طرفش. لبخند روی لبهاش محو شد. نامه را ازم نگرفت. برگشت. تا دم در دانشکدهشان را به دو رفت و بیمعطلی پیچید تو.