تبليغاتX
سواد نامه -
دست نوشته های هر از گاهی من

تا نشست دستش را دراز کرد و صدای ضبط صوتم را کم کرد. ناخن‌های بلندش را لاک قرمز زده بود. گفت «قربونت برم.» نگاهش کردم و با خودم گفتم: منم قربونت برم! به لبهاش هم رژ قرمز مالیده بود. «چه خبرته؟ امروز بلا شدی!» از گوشه چشم داشت براندازم می‌کرد. گوشهایم داغ شدند. «شازده پسر! چه بی‌تربیت! می‌تونی مگه؟!» ساعتم را نگاه کردم. پایش را انداخت روی پاش. بند صندل‌هاش را پیچانده بود دور مچ پاش و گره زده بود. گفت «چی؟! عمرا اگه بتونی!» سیگاری روشن کردم و دودش را از پنجره فوت کردم بیرون. دلم می‌خواست یکراست بروم سر اصل مطلب. گفت «باشه. اگه وقت کردم می‌یام می‌ببینم چیکار می‌کنی.» باز نگاهش کردم. چشمکی به‌ام زد. صدای ضبط را بلند کردم. «خب باشه. سر شب زنگ میزنم بیای دنبالم. الان کار دارم.» موبایلش را بست و گذاشت توی کیفش. لبهاش را با زبان برق انداخت و گفت: «منم یه نخ سیگار بکشم دیگه شازده. خب؟!» و دستش را برد طرف پاکت سیگاری که کنار دنده ماشینم گذاشته بودم. از توی آینه سقفی عقب را نگاه کردم و گرفتم کنار خیابان. گفتم: «گم شو پایین ج...»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 16:34  توسط ابوالفضل  |