|
دست نوشته های هر از گاهی من
|
تمام مدتی که قهوهام را میخوردم با خودم میگفتم هنوز با هم اینقدر خودمانی نشدهایم که چنین اساماسی بهام بدهد. دل بی دل کردم و صندلیام را کشیدم جلو. دکمههای گوشی موبایلم را چند بار زدم و اساماس را پیدا کردم. گفتم «شیما خانومی! منظورت از این اساماسی که یک ساعت پیش فرستادی چی بود؟» و صفحهی گوشی را نشانش دادم. خواند. گفت «من بهت همچین اساماسی ندادم!» خودم را روی صندلی جابجا کردم و از گوشهی چشم نگاهش کردم. گفتم «خودت دادی دیگه!» گفت «نه! من ندادم.» صفحه موبایل را برگرداندم طرف خودم و گفتم «ببین! نوشته فرام...» ادامه ندادم. آب دهانم را قورت دادم و پیشانیام را خاراندم. ابروهاش را در هم برد. کمی فکر کرد و گوشی را از دستم قاپید. اساماس را که دوباره خواند چشمهایش گرد شدند. گوشی را پرت کرد روی میز و بلند شد. کیفش را برداشت و رفت. گوشی را برداشتم دوباره خواندم:
From: Shiva
25_May_2009
12:25
AHHH! Where r u baby?
I need somebody tuch me…