تبليغاتX
سواد نامه - یک داستان
دست نوشته های هر از گاهی من

تا چند صفحه مانده به آخر قصه چند بار خواستم کتاب را ببندم و دیگر نخوانم. هر بار سیگاری روشن می‌کردم و...
"«مثل اینکه جنابعالی متوجه نشدید چه عرض کردم. من نیستم، این کاره نیستم.»
می‌چرخد، بر یک پا، انگار می‌خواهد دور دیگری را هم برقصد: «اما تقصیر خودم بود که به این...»
نسرین نمی‌گذارد حرفش تمام شود و یا حتی اشاره‌اش را کامل کند. از صدا می‌شود فهمید که زده است، و محکم.
«من چی، مادر...؟»
حالا دیگر همه بلند شده‌اند. مقداد دو دست نسرین را گرفته است..."
دیگر نتوانستم. کتاب را بستم و پرتش کردم روی میز. بلند شدم و طول اتاق را رفتم و آمدم. فحش می‌دادم. گفتم، گفتم «حیفِ وقتی که تا همین جا صرف خواندنش کردم!» گفتم «آخر این‌ها نوشتن داشت؟» گفتم «آخر این آدمها تصویر شدن می‌خواست؟» فتیله را توی زیرسیگاری له کردم. با خودم گفتم «ببین یک قصه چطور حالم را...» گفتم «"نسرین" که خاباند زیر گوش "اختر" گوشم سوت کشید. گونه‌ام داغ شد.» سیگاری روشن کردم. با خودم گفتم «گونه‌ام داغ شد. گوشم سوت کشید.» و کف دستم را گذاشتم روی گوشم. کتاب را از روی میز برداشتم و باز کردم. بوی الکل توی هوا را می‌شنیدم وقتی "اختر" حرف می‌زد. مردها رفتند بالا. بعد "نسرین" و "اختر" و "عزیزنسب". من هم از پله‌ها بالا رفتنی بوی تریاک زد توی دماغم و بعد آن حرفهای پای منقلی‌."... و هر دستی دستهای دیگر را مشت کند طوری که دست‌ها انگار فقط یک کومه گوشت و عصب و عضله‌ی به‌هم گره خورده باشد.»
فکر کردم. کتاب را رو به عقب ورق زدم. از سر نو:
"به خدا من فاحشه نیستم
ساعت چهار و نیم بود. همه هم تا پنج مسلما نمی‌رسیدند. میز آماده بود. فقط..."

پ.ن: "به خدا من فاحشه نیستم" داستانی است از هوشنگ گلشیری.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 18:50  توسط ابوالفضل  |