تبليغاتX
سواد نامه - بغلم میکنی؟
دست نوشته های هر از گاهی من

نشسته بودم روی نیمکت پارک. چانه‌ام را گذاشته بودم کف دستهام و فتیله‌ی سیگارهایی که انداخته بودم جلو پام را نگاه می‌کردم. زنبیل پارچه‌ای کهنه‌اش را گذاشت آن سر نیمکت و نشست. از قوطی کبریتی که توی هوا تکان داد صدایی در نیامد. سیگار را از بین لبهاش برداشت و آرام گفت «کبریت داری پسرم؟» نگاهش کردم. دستم را بردم طرفش و فندکم را روشن کردم. مشتم را توی دستهاش گرفت و سیگارش را روشن کرد. گفت «دستی شوما درد نکنه.» و تکیه داد. سیگارش را که می‌کشید نگاهش می‌کردم. یواشکی گفتم «آقاجون!» زیرچشمی نگاهم کرد. سرش را چرخاند طرفم. لبخند محوی روی لبهاش بود. گفتم «بغلم میکنی حاجی؟» همانطور نگاهم می‌کرد. خودم را کشیدم کنارش و آهسته بغلش کردم. سرم را گذاشتم روی شانه پیرمرد و چشمهام را بستم. او هم آرام آرام دستهاش را از روی پهلوهام سراند پشتم و بغلم کرد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 18:50  توسط ابوالفضل  |