|
دست نوشته های هر از گاهی من
|
او آنطرف میز کوچکمان نشسته بود و من اینطرف. هم او ساکت بود و هم من. لیوان سوم را همزمان از لبهامان آوردیم پایین. نگاهش کردم. چشمهاش کمی خون افتاده بود و برق میزد. لبهای گوشتالودش را با زبانش برق انداخت. دستهام را گذاشتم لبهی میز و خم شدم جلو. سرم را بردم طرفش. چشمهام را بستم و لبهام را جمع کردم. اول نفسش خورد به صورتم و بعد لبهاش نشست روی لبهام. تنم دیگر برای خودم نبود. سست شده بودم. عقب کشیدم و نشستم روی صندلی. لیوان چهارم را هم که سر کشیدم فقط ضبط صوت بود که داشت ترانه میخواند. لیوان را روی میز جا دادم و تلخی دهانم را با یک قاشق ماست گرفتم. گفتم... نه، چیزی نگفتم. فقط بلند شدم و قدم را خم کردم روی میز. باز لبهاش را گذاشت روی لبهام. خودم را ول کردم روی صندلیام. گفتم «دیگه بسمه...» گفتم «اما نه... آخریش رو تو بریز برام.» خندید. بطری عرق را برداشت و لیوانم را لبالب پر کرد. لیوان را گرفتم توی دستم و بردم طرفش. گردنش را خم کرد طرف شانهاش و با چشمهایی خمار نگاهم کرد. گفتم «چه خوب که تو دندانپزشکی، نه جراح قلب.» بهام اخم کرد و خندید. گفتم «به سلامتی لبهای براق و تپلات.» و لیوان را تا ته سر کشیدم. دهانم را با پشت دستم خشک کردم و نفسم را توی هوا ها کردم. پاکت سیگارم را برداشتم و یک نخ سیگار از توش درآوردم. فندکم را از لابلای خرت و پرتهای روی میز پیدا کردم و بلند شدم. گفتم «با این همه عرقی که میخورم و سیگاری که میکشم، حتما کارم میافته به جراحی قلب باز.» همانطور ساکت نگاهم میکرد. سیگارم را روشن کردم و فندک را انداختم روی میز. خم شدم و دود توی سینهام را فوت کردم توی صورتش. از وقتی زنم شده بود با هم ننشسته بودیم به عرقخوری. زیرسیگاری را از روی میز برداشتم و با ساعدم تمام چیزهای روی میز را ریختم پایین. همانطور ساکت نگاهم میکرد. زیرسیگاری را گذاشتم جلوش روی میز. رفتم پشت پنجره اتاق و توی کوچه را تماشا کردم.