تبليغاتX
سواد نامه - برای ج.
دست نوشته های هر از گاهی من


توی اتاق که آمدم، آینه کوچکش را بست و توی کیفش گذاشت. قندان را گذاشتم روی میز. کیفش را انداخت پای تخت‌خواب و رفت جلو قفسه‌ی کتابها. لیوان‌ها را از چای توی فلاکس پر کردم. روی پنجه بلند شد. دستش را دراز کرد و از بالاترین ردیف کتابی را بیرون کشید. شالش سر خورد روی شانه‌هاش. پشت و روی جلدش را نگاه کرد و برگرداند سرجایش. رفت روی تخت‌خوابم نشست و پایش را انداخت روی پاش. گفت «وای... جورابم در رفته.» و پاچه شلوارش را تا روی ساقش بالا کشید. گفتم «عب نداره غصه نخور. چایی بخور.» لبخندی زد و ابروهاش را بالا انداخت. سیگاری روشن کردم. زیرسیگاری را برداشتم، رفتم و کنارش نشستم. گفت «اه، چقدر سیگار می‌کشی؟» گفتم «زیاد...» ادایم را درآورد و پاچه‌اش را پایین داد. پک بلندی زدم و سیگار را گذاشتم لبه زیرسیگاری. با نوک انگشت گوشواره‌اش را گرفته بود و بیرون پنجره را نگاه می‌کرد. آب دهانم را قورت دادم. بغلش کردم و گونه‌اش را بوسیدم. جیغ خفه‌ای کشید و خودش را از لای بازوهام بیرون کشید. ایستاد روبروم. لپ‌هاش گل انداخته بود و نفس نفس می‌زد. محکم خاباند زیر گوشم. هر چه از پشت سر صدایش کردم نایستاد. کفشهایش را پوشید و در را پشت سرش محکم کوبید. چایم را خوردم و نفس راحتی کشیدم. پی کیفش را که بگیرد از دلش در می‌آورم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 18:0  توسط ابوالفضل  |