تبليغاتX
سواد نامه -
دست نوشته های هر از گاهی من

 

کتش را که درآورد، دیدم قوز پشتش کوله‌ی کهنه‌ای بوده که زیر کت پوشیده بود. کوله را درآورد و کتش را دوباره پوشید. بالای خیابان را نگاه کردم. لابلای ماشین‌هایی که با سرعت می‌آمدند خبری از اتوبوس شرکت واحد نبود. داشت آرام و با دقت کوله را خالی میکرد روی صندلی کناری‌اش؛ یک حلقه پر از کلیدهای زنگ زده، یک سی‌دی کهنه، یک پریز برق، چند نوار ضبط صوت، یک قرقره نخ، یک مجسمه بدون سر گچی از یک زن. یک قاشق کج و یک آینه‌ی ترک خورده موتورسیکلت. از روی صندلی بلند شدم و رفتم تا لب جدول کنار خیابان. اتوبوسی آمد و بدون اینکه بایستد رد شد. نگاهی به ساعتم انداختم. این پا آن پا کردم و برگشتم طرف صندلی. مرد یک ردیف دندان مصنوعی که از وسط شکسته بود را توی دست‌ گرفته بود و نگاه می‌کرد. شمرده شمرده گفت: «شیکسته ... باس بچسبونمش.» فتیله‌ی خاموش شده‌ی سیگارش از لای لبهاش افتاد. دندانها را لای دستمالی پیچید و گذاشت توی جیب کتش. سرش را بالا آورد و نگاهم کرد. از ته کوله یک عروسک پارچه‌ای کهنه و کثیف درآورد و دراز کرد طرفم. «مال دخترمه. گف بابایی حالا که میری مسافرت و منو نمی‌بری اقلن اینو ببر  بگردون با خودت. هه هه! بَچَس دیگه‌!» عروسک را بوسید و برگرداند توی کوله. دستم را بردم توی جیبم و پولهایم را درآوردم. از لابلایشان یک بلیط و کهنه‌ترین صدتومانی را که داشتم بیرون کشیدم و بقیه‌ پولها را برگرداندم توی جیبم. اتوبوسی ایستاد؛ «پارکشهر؟» از پله‌ها بالا رفتم و بلیط را دراز کردم طرف راننده؛ «پولیه!» رفتم و میله وسط اتوبوس را گرفتم. صد تومانی را نگه داشتم و بلیط را گذاشتم توی جیبم. اتوبوس که راه افتاد هنوز داشت با خرت و پرت‌هاش ور می‌رفت.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 12:26  توسط ابوالفضل  |