تبليغاتX
سواد نامه -
دست نوشته های هر از گاهی من
 

پکی به سیگار زد و ساعتش را نگاه کرد. سیگار را گذاشت لبه زیرسیگاری و بلند شد. توی اتاق خواب چراغ کم نوری روی دیوار روشن بود. به زنش که به پهلو روی تخت دراز کشیده بود و آرام و یکنواخت نفس می‌کشید نگاه کرد. خم شد و آرام گوشه ملافه روی تخت را از زیر زنش آزاد کرد. بالشی که کنار تخت روی زمین افتاده بود را برداشت و برگشت. چند قدمی روبروی تلویزیون، روی زمین نشست. آتش سیگار به فتیله رسیده بود. لیوان کنار زیرسیگاری را برداشت و یک نفس ته لیوان را بالا آورد. سیگار دیگری گوشه لبش گذاشت و روشن کرد. تلویزیون را خاموش کرد و پلک‌هایش را چند لحظه بست تا چشمهایش به تاریکی عادت کنند. طاق‌باز روی فرش دراز شد و سرش را روی بالش گذاشت. ملافه را تا روی سینه‌اش بالا کشید. پکی به سیگار زد و دودش را توی هوا فوت کرد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 12:10  توسط ابوالفضل  |