تبليغاتX
سواد نامه -
دست نوشته های هر از گاهی من

 
گونه‌اش را بوسیدم. ادکلنی که دوست داشتم را زده بود. دست کردم توی جیب‌ کاپشنم یک پاکت مارلبرو باز نشده درآوردم و نشانش دادم. لبخندی زد و آنرا از دستم قاپید. توی اتاق نشیمن کاپشنم را در آوردم انداختم روی پشتی مبل و نشستم. رفت به آشپزخانه و چند لحظه بعد برگشت. فنجان چای و قندان را گذاشت روی میز جلوی پایم و سینی خالی را بغل کرد. پرسید: «چطوری؟» گفتم: «خوبم. تو خوبی؟» نفسش را بیرون داد و گفت: «آره.» فنجان چای را برداشتم و کمی ازش چشیدم. یک حبه قند انداختم توی دهانم، لم دادم روی مبل و چای را مزه مزه کردم. از آشپزخانه صدای باز و بسته شدن در کابینت و بهم خوردن ظروف شیشه‌ای می‌‌آمد. چند باری ‌آمد و چیزهایی روی میز ‌‌گذاشت و بر‌‌گشت: بسته‌ی سیگاری که برایش گرفته بودم، فندک زیپوی خودش و زیرسیگاری. یک ظرف میوه و یک کاسه‌ی بلوری پر از چیپس. یک پیاله ترشی، یک بطری بزرگ ماءالشعیر، دست آخر هم توی سینی دو گیلاس و یک سطل کوچک آورد که تویش یک شیشه ابسولوت گذاشته بود و دورش را با یخ پر کرده بود. فنجان چای را کنار گذاشتم و از توی جیبم پاکت سیگارم را درآوردم. روبه‌رویم نشسته بود و شانه‌هایش را به جلو خم کرده بود. دستش را گذاشته بود زیر چانه‌اش و داشت یک پرِ درشت چیپس را ذره ذره گاز می‌زد. نگاهم می‌‌کرد. گفتم: «صبح بم زنگ زد گفت تو جاده‌ام! خواست براش چند روزی مرخصی رد کنم. کجا رفته؟» سگرمه‌هایش توی هم رفت. بلند شد و زیر لب چیزی گفت. رفت طرف تلوزیون، قاب عکس کوچک روی آن را خاباند و ضبط صوت را روشن کرد. پرسید: «شب می‌مونی؟» برگشت و روبه‌رویم نشست. گفتم: «با این بساطی که به راه انداحتی باید خر باشم که برم.» خندید و زیرسیگاری روی میز را سُر داد نزدیک دستم. سیگاری روشن کردم و پی حرفم را نگرفتم.



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 14:41  توسط ابوالفضل  |