تبليغاتX
سواد نامه -
دست نوشته های هر از گاهی من

 

کتاب را بستم و کنار گذاشتم تا یک استکان چای بریزم برای خودم.
گفت: ترکیه چقدر جمعیت داره؟
گفتم نمی‌دونم.
گفت: مگه سواد نداری؟
گفتم: چه ربطی داره؟
گفت: توی کتاب ننوشته؟
گفتم: چه میدونم؟ نوشته؟
گفت: نمی‌دونم. منکه سواد ندارم.
و با اخم‌ نگاهم کرد. نتوانستم جلو خنده‌ام را بگیرم. او هم زد زیر خنده. یکی دو تا دندان کج و کرم خورده‌اش از لای سبیل خاکستری و لب پایینی‌اش پیدا شد. بلندتر خندیدم. او هم بلندتر خندید.
گفت: الان زن و بچم فکر میکنن پدرشان توی تهران رفته سر کار.
گفتم: خب مگه هممون سرکار نیستیم؟!
گفت: چی؟!
گفتم: هیچی بابا. سیگار می‌کشی؟
خندید.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 17:39  توسط ابوالفضل  |