|
دست نوشته های هر از گاهی من
|
دوست دخترم گفت میشود الان بروی و یک شب دیگر بیایی؟ گفتم نمیشود! گفت وای! گفتم بار اول همیشه آدم این طوری میشود. گفت مگر بار چندمات است. گفتم حالا دیگر فرقی هم میکند؟! گفت چقدر طول میکشد؟ گفتم صبر کن. بازویم را فشار داد و گفت حالم دارد بد میشود. گفتم یک کم طاقت داشته باش. گفت اه! جان من بس کن. گفتم اینقدر تکان نخور. نفسش را توی سینه حبس کرد و دستش را گذاشت روی دهانش. یواشکی گفت یکی دارد میآید. گفتم هیس! با صدایی لرزان گفت با.....بام! چیزی نگفتم. گفت به خدا بابام! چراغ اتاق روشن شد. خشکم زد. به کندی بلند شدم و پشت سرم را نگاه کردم. زانوهایم لرزید. مرد میانسال تنومندی تمام چارچوب در را اشغال کرده بود. گفتم سلام! مرد دستش را از روی کلید برق پایین آورد و گفت زهر مار. دودستی چماقش را بالا برد و خیز برداشت طرفم. از بالکن طبقه دوم که پریدم پایین رضا چپی هم موتورش را روشن کرده بود. پریدم ترکش و الفرار. بین خودمان بماند؛ اینقدر که دلم برای شاه کلیدهایم که وقتی چراغ روشن شد، هول شدم و روی گاوصندوق بابای دوست دخترم جا گذاشتم میسوزد، برای پای شکسته و چراغ قوهام که دست دوست دخترم جاماند نمیسوزد.