|
دست نوشته های هر از گاهی من
|
نفسم بزور از ته حلقم بالا میآمد. توی راهرو نیمخیز پاشنههای کفشم را ور کشیدم. قدم راست نشده پس کلهام قایم خورد به زیرپله. برق از چشمهایم پرید. سرم را گرفتم لای بازوهام و چهار زانو نشستم روی سنگهای سرد کف راهرو. صبر کردم. زقزق ملاجم که آرام شد بالا را نگاه کردم و بلند شدم. بیرون در از توی جیب پیراهنم سیگاری درآوردم. گذاشتم گوشه لبم و در را پشت سرم آرام بستم. لیوانی چای برای خودت ریخته بودی و یک بر لم داده بودی کنار بخاری. کتابی گرفته بودی توی دستت و چشمهایت روی سطور صفحههایش دودو میزد. گفتم: بلند شو جایی بریم. گفتی: بیرون سرده. میخوام شعر بخونم. گفتم: اصلا خودت خود شعر. سرت گیج نمیره اینقدر زل میزنی به این کلمات کج؟! سرمای بیرون هم برای خودش صفایی داره... نگذاشتی حرفم تمام بشود. گفتی: چقدر حرف میزنی؟! حوصلهام سر رفت. گوشهایم داغ شدند و نفسم تنگ شد. چند دقیقه بیصدا نگاهت کردم. حتی سرت را بالا نیاوردی ببینیام. فندکم کو؟!