تبليغاتX
سواد نامه -
دست نوشته های هر از گاهی من

 

پسربچه‌ی چهار پنج ساله‌‌ از تاب پایین پرید و رفت روبروی زنی که کنار محوطه بازی ایستاده بود. زن گوشه چادرش را به دندان گرفت و خم شد. گوش پسربچه را توی مشت پیچاند و محکم خاباند زیر گوشش. پسرک دستش را گذاشت روی لپ‌‌اش و بنا کرد به گریه کردن. زن یقه‌ی پیراهن پسربچه را گرفت و با خودش کشید به‌طرف در پارک. چند قدم نرفته پسرک سکندری خورد. یقه‌اش از دست زن رها شد و افتاد. زن ناله‌ای کرد و ناخن‌های دستش را نگاه کرد. باز یقه پیراهن پسر را گرفت و او را از زمین بلند کرد. توی هوا تاب داد و انگار که بخواهد کمند بیندازد چند بار دور سرش چرخاند و با تمام قدرت کوبید به زمین.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 18:58  توسط ابوالفضل  |