تبليغاتX
سواد نامه - برای ل.

از چهار، پنج سالگی‌ام همین‌ها یادم می‌آید: که پدر نداشتم. که مادر قشنگم رخت‌شوی مردم بود تا بچرخد چرخ زندگی‌مان. یادم می‌آید مادرم یکبار به من پول داد بروم برای خودش، خواهرم و خودم بستنی بخرم از بقال سر کوچه. رفتم خریدم. برگشتنی درست دم در خانه‌مان تخس‌ترین بچه‌ی محل با دو تا از توله‌هایی که همیشه دورو برش می‌پلکیدند دوره‌ام کردند. کسی نبود هوادارم دربیاید. ترسیدم. یک مشت نشست پای چشمم و نقش زمینم کرد. تخم‌سگ‌ها بستنی‌ها را گرفتند ازم. زدم زیر گریه. بلند شدم. هی مشت خوردم و بامشت در خانه‌مان را زدم. مادرم از پشت پنجره دیده بودم. در را که باز کرد دیگر رفته بودند. کش زیرشلواری‌ام را برایم بالا کشید. خاک پشت و سر و صورتم را تکاند و گفت «پسرم! یادت باشه گرفتنی است! حق‌ات رو میگم!» مُفم را بالا کشیدم. آن موقع حقم همان بستنی‌ها بود لابد. برگشتم. بستنی‌ها را تا ته خورده بودند و شکم‌های نکبتشان را می‌مالیدند. دستهام را پشتم مشت کرده بودم. تا رسیدم بهشان مشت‌هام را پرت کردم. جا خالی کردند. تعادلم از دست رفت. خوردم زمین. سه تایی نشستند رویم و باز تا می‌خوردم زدندم. خونین و مالین، گریه‌کنان برگشتم. مشت‌هام نا نداشتند در خانه خودمان را هم بکوبند. مادر در را باز کرد. خواهرم هم داشت گریه می‌کرد. مادر اشک‌هاش را با پشت دست پاک کرد و قایم بغلم کرد. گفت «عیب نداره پسرم! مهم اینه که دست کم تلاشت رو کردی. همین کافیه.»

 ده، دوازده سال بعد با اولین دستمزدم سه تا بستنی خریدم ببرم برای مادر و خواهر قشنگم و خودم البته. تا پیچیدم توی کوچه همان بچه‌ی تخس و توله‌های آن سالهاش که حالا شده بودند گنده‌لات‌های محلمان دوره‌ام کردند. کلی به‌ام خندیدند. یاد بچگی‌هام افتادم. چیزی توی دلم گره خورد. دردم آمد. یاد حرف مادر هم افتادم. تخم‌گرگ‌ها دست انداختند بگیرند بستنی‌ها را ازم. جا خالی کردم. بستنی‌ها از دستم افتاد روی زمین و زیر پا له شدند. خونم بجوش آمد. چند تا از مشت‌هایی که حواله‌شان می‌کردم گرفت به پک و پهلوهاشان اما، یکهو جایی بین کتف و تیره پشتم سوخت. اینقدر یادم هست که خیلی زود چشمهام تار شدند و افتادم زمین.

همه‌جا خاکستری مایل به سیاه بود. گمانم نیمه‌های شب بود که چشمهام را باز کردم. خودم را دیدم. درازم کرده بودند روی تخت بیمارستان. روی چشم‌هام چسب چسبانده بودند و توی دماغ و دهانم لوله‌های پلاستیکی فرو کرده بودند. از روی سینه‌ی باند پیچی شده‌ام سیم‌هایی هم کشیده بودند به دستگاهی که با فاصله‌های مساوی و یکنواخت تک بوق‌هایی می‌زد. کمی که خودم را تماشا کردم بوق‌های دستگاه یواش یواش نامنظم شد و بعد هم تبدیل شد به سوتی ضعیف و ممتد. هیچ کس کنارم نبود. یاد مادر و خواهرم که افتادم، دم در خانه‌مان بودم. از توی خانه صدای آه و ناله می‌آمد. می‌خواستم بروم تو که دیدم تمام دور و اطرافم، کنار پیاده‌رو، روی سیم تیربرق، توی جوی کنار خیابان، روی شاخ و برگ‌های درختها، لابلای خاک‌های زیر آسفالت کف گذر، توی هوا، همه جا اصلن پر از آدمهایی بود که شبیه من لباس پوشیده بودند. شاید هم من شبیه آنها بودم. همه‌شان چهارزانو نشسته بودند و پیشانی‌هاشان را گذاشته بودند کف دستشان. همه‌شان ماتم‌زده زل زده بودند به جایی دور. صدای ناله‌های عجیب بخودم آورد. رفتم تو. توی اتاق این مادر و خواهرم بودند که زیر همان گنده‌لات محل و نوچه‌هاش خوابیده بودند و ناله می‌کردند. نتوانستم تاب بیاورم. آمدم بیرون. مثل بقیه‌ی آنهایی که می‌دیدمشان روی پله‌ی جلو در نشستم و پیشانی‌ام را گذاشتم کف دستم. حالا دیگر خیلی خوب حال همه‌ی آدم‌های هم‌شکل دوروبرم را می‌فهمیدم. همه‌مان دلمان می‌خواست به بی‌پدری‌ها‌مان گریه کنیم و نمی‌توانستیم. زمان و زمین ثابت ثابت بود. و همه رنگها خاکستری مایل به سیاه. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 15:11  توسط ال.  |