|
دست نوشته های هر از گاهی من
|
توی اساماس فقط اسمش را نوشتم با یک علامت تعجب جلوش. فرستادم و پشت پنجره بقیهی سیگارم را کشیدم. فیلتر سوخته را که از پنجره پرت کردم توی کوچه هنوز جواب نداده بود. باز همان اساماس را برایش فرستادم. توی آشپزخانه دریخچال را باز کردم و دنبال چیزی گشتم سرازیر حلقم کنم. نبود. برگشتم به اتاقم و گوشیام را از لبهی پنجره برداشتم. فقط دلیوری اساماسی که فرستاده بودم آمده بود. باز اسمش را نوشتم. نوشتم «چیزی شده؟ چرا جواب نمیدی خانومی؟» و فرستادم. فتیله سیگارم را توی زیرسیگاری له کردم و لباس پوشیدم. یکی دو ساعت بعد توی یک کافیشاپ داشتم قهوه میخوردم که موبایلم زنگ خورد. نوشته بود «ببخش گلم. جایی بودم که نمیشد جوابتو بدم.» خندیدم و موبایل را کنار گذاشتم. یک جک دست و پا کردم و برای آن یکی دوست دخترم که از آن طرف میز عاقل اندر سفیه نگاهم میکرد تعریف کردم.
چند وقت پیش بهاش گفتم: نمیدونی چه ذوقی داره بفهمی، میدونه موچموچجون توه.
هه... حالا حرفمو پس میگیرم؛
امان از روزی که بدونه موچموچجون توه!