|
دست نوشته های هر از گاهی من
|
با دست دور پاهاش، کف ماشین را گشت. دستگیرهی شیشهبالابر را پیدا کرد و آن را روی در جا انداخت...
به هر کسی ظنام رفت الا تو! با خودم قرار گذاشته بودم ششدانگ حواسم جمع باشد تا سر بزنگاه یکهو برگردم و مچش را توی هوا بگیرم.با اخم زل بزنم توی چشمهاش و داد بکشم سرش که «هووووی! تو؟!!»
هه... چقدر ...ام؟
بیا آشتی.
خب؟
همین.
چشم سعدی به خواب بیند خواب
تو ببستی به چشم سحّارت
تو بدین هر دو چشم خواب آلود
چه غم از چشمهای بیدارت
به خودم که آمدم تمام تنم درد میکرد، انگار که زیر سنگینی چیزی له شده باشم...