تبليغاتX
سواد نامه
دست نوشته های هر از گاهی من

 

با دست دور پاهاش، کف ماشین را گشت. دستگیره‌ی شیشه‌بالابر را پیدا کرد و آن را روی در جا انداخت...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 2:58  توسط ابوالفضل  | 

به هر کسی ظن‌ام رفت الا تو! با خودم قرار گذاشته بودم شش‌دانگ حواسم جمع باشد تا سر بزن‌گاه یکهو برگردم و مچش را توی هوا بگیرم.با اخم زل بزنم توی چشمهاش و داد بکشم سرش که «هووووی! تو؟!!»
هه... چقدر ...‌ام؟ 

 

بیا آشتی. 

خب؟ 

همین.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 14:12  توسط ابوالفضل  | 

 

چشم سعدی به خواب بیند خواب
تو ببستی به چشم سحّارت
تو بدین هر دو چشم خواب آلود
چه غم از چشم‌های بیدارت

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 13:51  توسط ابوالفضل  | 

 

به خودم که آمدم تمام تنم درد می‌کرد، انگار که زیر سنگینی چیزی له شده باشم... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 13:50  توسط ابوالفضل  |