تبليغاتX
سواد نامه
دست نوشته های هر از گاهی من
 

 

 

 

سعدی از پرده‌ی عشاق چه خوش می‌گوید
تُرکِ من پرده برانداز که هِندوی تو‌ام  

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 17:40  توسط ابوالفضل  | 

یکی از پسران هارون‌الرشید پیش پدر آمد خشم‌آلود که فلان سرهنگ مرا دشنام مادر داد. هارون ارکان دولت را گفت جزای چنین کس چه باشد؟ یکی اشاره به کشتن کرد و دیگری به زبان بریدن و دیگری به مصادره و نفی. هارون گفت: ای پسر کرم آن است که عفو کنی و گر نتوانی تو نیزش دشنام مادر ده نه چندانکه انتقام از حد در گذرد، آنگاه ظلم از طرف ما باشد و دعوی از قبل خصم.

نه مرد است آن بنزدیک خردمند
که با پیل دمان پیکار جوید
بلی مرد آنکس است از روی تحقیق
که چون خشم آیدش باطل نگوید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 14:39  توسط ابوالفضل  | 

 

 

"ـــ ازت متنفرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام .
دوست دارم یه چک بزنم زیر گوشت و بگم خیلی پستی."

 

 

پ.ن: آمدم بگویم:
"ـــ یکم قربون صدقه‌ام میری؟"
دیدم یکی پیشدستی کرده و این را برایم نوشته.
ذوق‌زده، پست‌اش کردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 18:2  توسط ابوالفضل  |