تبليغاتX
سواد نامه
دست نوشته های هر از گاهی من

 حواسم پَرتِ جایی بود که از کنار هم رد شدنی، شانه‌هامان خورد به هم. چند قدم که رفتم ایستادم. برگشتم و از پشت نگاهش کردم.
هر بار که می‌دیدمش با خودم می‌گفتم دیگر اینبار که دستش را خم کند و ساعدش را بالا بیاورد، آستین‌های پیراهنش روی بازوهاش جر می‌خورد. نه تنها من، همه‌ی بچه‌محل‌ها هم، از کنارش که رد می‌شدیم می‌دیدیم سر و دست‌مان را انداخته‌ایم پایین و آرنج‌هامان را چسبانده‌ایم به پهلوهامان. کافی بود یکی توی محل بقول رفقا برایش شاخ بشود و بخواهد به پر و پایش بپیچد. گیرش می‌انداخت و تا می‌خورد با چک و لگد چپ و راستش می‌کرد. بچه‌محل‌ها می‌گفتند توی دعواهاش با گنده لات‌های بقیه‌ی محله‌ها، تا طرف به خودش می‌آمد تمام تنش پر از بریدگی و خراشهای کوچک و بزرگِ چاقوی اِبی‌دست‌قشنگه می‌شد.
سرش روی گردن لاغر و باریکش خم شده بود به جلو. نوک پنجه راه می‌رفت و هر از گاهی تلو تلو می‌خورد. دود غلیظ پک‌های پیاپی‌اش به سیگار، پشت سرش توی هوا چرخ می‌خورد و محو می‌شد. جلو پام را نگاه کردم و سرم را خاراندم. با خودم گفتم پس بگو چرا رفقا دیشب هی ازم می‌پرسیدند: این چند روزه، که پنج، شش سال حبس اِبی‌دست‌قشنگه تمام شده و برگشته او را دیده‌ام یا نه؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 13:39  توسط ابوالفضل  | 

یکی از سیب‌ها را برداشت و بو کرد. فروشنده را نگاه کرد و گفت: «آقا... سیب چنده؟»
«دو تومن.»
سیب توی مشتش را نگاه کرد و گذاشت روی بقیه سیب‌ها. روسری‌اش را مرتب کرد و گفت: «یه کیلو سیب‌زمینی بدین.»

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 12:50  توسط ابوالفضل  | 

یکی را از بزرگان بادی مخالف در شکم پیچیدن گرفت و طاقت ضبط آن نداشت و بی‌اختیار ازو صادر شد. گفت ای دوستان مرا در آنچه کردم اختیاری نبود و بزهی بر من ننوشتند و راحتی به وجود من رسید، شما هم بکرم معذور دارید.

شکم زندان باد است ای خردمند
ندارد هیچ عاقل باد در بند
چو باد اندر شکم پیچد فروهِل
که باد اندر شکم بار است بر دل
حریف تُرُشروی ناسازگار
چو خواهد شدن دست پیشش مدار

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 13:21  توسط ابوالفضل  | 

ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی خواند. صاحبدلی بر او بگذشت. گفت: تو را مُشاهره چند است؟ گفت: هیچ. گفت: پس این زحمتِ خود چندین همی چرا دهی؟ گفت: از بهر خدا می‌خوانم. گفت: از بهر خدا مخوان.

اگر تو قرآن برین نَمَط خوانی               ببری رونق مسلمانی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 13:46  توسط ابوالفضل  | 

آورده‌اند که نوشین‌روان عادل در شکارگاهی صید کباب کردند و نمک نبود. غلامی به روستا رفت تا نمک آرد. نوشیروان گفت نمک بقیمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد. گفتند از این قدر چه خلل آید؟ گفت بنیاد ظلم در جهان اول اندکی بوده است. هر که آمد بر او مزیدی کرده تا بدین غایت رسیده.

اگر زباغ رعیت ملک خورد سیبی
برآورند غلامان او درخت از بیخ
به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد
زنند لشکریانش هزار مرغ به سیخ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 19:55  توسط ابوالفضل  |