تبليغاتX
سواد نامه
دست نوشته های هر از گاهی من

گفت «تو کارتت بنزین داری ده پونزده لیتر بم بدی؟» گفتم «بنزین پیدا کردی چن قطره به منم بده با قطره چکون بچکونم تو چشمم!» نفسش را بیرون داد و سرش را تکان داد. لابلای حرف‌هامان گفتم «راستی! به کی رای می‌دی؟» گفت «معلومه! به همین!» گفتم «د! الان داشتی ناله می‌کردی که؟!» گفت «نه! تو نمی‌فهمی.» موقع خداحافظی گفتم «بذا ببینم می‌تونم از کسی برات بنزین بگیرم.» گل از گلش شکفت. کارت سوخت را که برگرداند گفت «گفتی به کی رای میدی؟!» گفتم «هه! چطور؟! تو که...» گفت «به! اختیار داری داداش!»

 

 

پی‌نوشت:

ـــ پی‌نوشتش را پاک کردم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 13:28  توسط ابوالفضل  | 

حیدربابا، مرد اغوللار دوغگینان
نامردلرین بورونلارین اوغگینان
گدیکلرده قوردلاری توت، بوغگینان
قوی قوزولار آیین- شایین اوتلاسین
قویونلارون قویروقلارین قاتلاسین

 ـــــــــــــــــــــــــ 

مردانِ مرد زاید از چون تو کوهِ نور
نامرد را بگیر و بکن زیر خاکِ گور
چشمانِ گرگِ گردنه را کور کن به زور
بگذار بره‌های تو آسوده‌تر چرند
وان گله‌های فربه تو دنبه پرورند 

 

پی‌نوشت: ترجمه منظوم از دکتر بهروز ثروتیان

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 13:11  توسط ابوالفضل  | 

توی پیاده‌رو که می‌آمدم، از دور دیدم داوودسیب‌زمینی ‌هم دارد پشت شیشه‌ی عقب ماشینش کاغذ سفیدی با نوشته‌های سبز رنگ می‌چسباند. آستینم را دادم بالا تا روبان دور مچم دیده بشود. کاغذ را چسباند، ماشینش را قفل کرد و رفت توی کوچه. از کنار ماشینش که رد می‌شدم دیدم درشت با ماژیک نوشته: "فروشی، مدل ۵۷، همراه: ×××××۰۹۳۷۵۴"

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 20:1  توسط ابوالفضل  | 

شب که رفتم زنم را از خانه‌ی مادرش بیاورم، نرفتم تو. دم درشان منتظر ماندم تا بیاید. موقع خداحافظی مادرزنم گفت «آقا فلانی!» گفتم «بله حاج‌خانم؟» گفت «به کی رای می‌دی؟» پیشانی‌ام را خاراندم و گفتم «مممم! به اون‌یکی حاج‌خانم!» توی چشمهام نگاه کرد و لبهاش را به هم فشار داد. گفتم «چطور حاج‌خانم؟» گفت «هیچی. هیچی. همینطوری پرسیدم.» بعدها که زنم به‌ام گفت مادرش، پدر و برادرهاش را هم مجبور کرده به این‌یکی رای بدهند، نمی‌دانستم از اینکه کَلَکم گرفته بود خوشحال باشم یا ناراحت.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 13:52  توسط ابوالفضل  | 

وقتی پیچیدم دیدم چند قدم جلوتر رو به من ایستاده. توی ایستگاه روبروی مجتمع از اتوبوس پیاده می‌شد و سر چهارراه می‌پیچید سمت راست. این آخری‌ها متوجه شده بود که تعقیبش می‌کنم. یک لحظه دم در می‌ایستاد. نگاهی به‌ام می‌کرد و می‌رفت تو. دو سه سال پیش دیپلمم را از همین جا گرفتم، توی مجتمع  کارهای دفتری انجام می‌دهم. چند بار از خانم مرادی، یکی از معلمهای مجتمع خواستم برود و از طرف من باهاش حرف بزند. قبول نمی‌کرد. می‌گفت خودم باید بروم. خودم باید باهاش حرف بزنم. نمی‌دانستم چه‌کار باید بکنم. یک قدم آمد جلو. با خودم گفتم الان است که فحشم بدهد. اما به‌ام لبخند زد. من هم خندیدم. به لب‌هاش رژ صورتی کم رنگ زده بود. گفت «با من کاری دارید؟» کف دست راستم را طوری که ببیند تا کنار صورتم بالا آوردم و سلام گفتم. گفت چی؟ باز همان کار را کردم. گفت «زبون نداری؟» نوک انگشت اشاره دست راستم را گذاشتم روی لبهام. بعد گذاشتمش روی گوشم و باز کف دستم را نشانش دادم. چشمهاش گرد شدند. از توی جیبم نامه‌ای که مدتها پیش برایش نوشته بودم را درآوردم و بردم طرفش. لبخند روی لبهاش محو شد. نامه را ازم نگرفت. برگشت. تا دم در دانشکده‌شان را به دو رفت و بی‌معطلی پیچید تو.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 14:48  توسط ابوالفضل  | 

تا نشست دستش را دراز کرد و صدای ضبط صوتم را کم کرد. ناخن‌های بلندش را لاک قرمز زده بود. گفت «قربونت برم.» نگاهش کردم و با خودم گفتم: منم قربونت برم! به لبهاش هم رژ قرمز مالیده بود. «چه خبرته؟ امروز بلا شدی!» از گوشه چشم داشت براندازم می‌کرد. گوشهایم داغ شدند. «شازده پسر! چه بی‌تربیت! می‌تونی مگه؟!» ساعتم را نگاه کردم. پایش را انداخت روی پاش. بند صندل‌هاش را پیچانده بود دور مچ پاش و گره زده بود. گفت «چی؟! عمرا اگه بتونی!» سیگاری روشن کردم و دودش را از پنجره فوت کردم بیرون. دلم می‌خواست یکراست بروم سر اصل مطلب. گفت «باشه. اگه وقت کردم می‌یام می‌ببینم چیکار می‌کنی.» باز نگاهش کردم. چشمکی به‌ام زد. صدای ضبط را بلند کردم. «خب باشه. سر شب زنگ میزنم بیای دنبالم. الان کار دارم.» موبایلش را بست و گذاشت توی کیفش. لبهاش را با زبان برق انداخت و گفت: «منم یه نخ سیگار بکشم دیگه شازده. خب؟!» و دستش را برد طرف پاکت سیگاری که کنار دنده ماشینم گذاشته بودم. از توی آینه سقفی عقب را نگاه کردم و گرفتم کنار خیابان. گفتم: «گم شو پایین ج...»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 16:34  توسط ابوالفضل  | 

تمام مدتی که  قهوه‌ام را می‌خوردم با خودم می‌گفتم هنوز با هم اینقدر خودمانی نشده‌ایم که چنین اس‌ام‌اسی به‌ام بدهد. دل بی دل کردم و صندلی‌ام را کشیدم جلو. دکمه‌های گوشی موبایلم را چند بار زدم و اس‌ام‌اس را پیدا کردم. گفتم «شیما خانومی! منظورت از این اس‌ام‌اسی که یک ساعت پیش فرستادی چی بود؟» و صفحه‌ی گوشی را نشانش دادم. خواند. گفت «من بهت همچین اس‌ام‌اسی ندادم!» خودم را روی صندلی جابجا کردم و از گوشه‌ی چشم نگاهش کردم. گفتم «خودت دادی دیگه!» گفت «نه! من ندادم.» صفحه موبایل را برگرداندم طرف خودم و گفتم «ببین! نوشته فرام...» ادامه ندادم. آب دهانم را قورت دادم و پیشانی‌ام را خاراندم. ابروهاش را در هم برد. کمی فکر کرد و گوشی را از دستم قاپید. اس‌ام‌اس را که دوباره خواند چشمهایش گرد شدند. گوشی را پرت کرد روی میز و بلند شد. کیفش را برداشت و رفت. گوشی را برداشتم دوباره خواندم:

From: Shiva
25_May_2009
12:25
AHHH! Where r u baby?
I need somebody tuch me…

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 18:17  توسط ابوالفضل  | 

yangın her aşkın yolu sevdim gördüm
gözlerin karanlık kuyu düştüm öldüm
ahhh gönlüm şimdi başka yare mesken
ahh el çekmiyor kara sevda benden
sen hangi elde sevda olup açtın
ben karlı dağlar misali yanlızım

yok bir sitemim hayata herşey kısmet
soldu gençliğim ömrümü aşkla ziyanettim
ağla gönül nasip deilmiş vuslat
rahat uyu yar sana hakkımı helal ettim.

توی خوابهام هم تلافی نمی‌کنی بدی‌هایم را.
نگه داشته‌ای‌شان برای کی؟

  

ا.ل
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 16:16  توسط ابوالفضل  | 

هر وقت خون و خونریزی باشد، برنده کسی است که می‌تواند بکشد.

 

 

از آتش زردشت، هوشنگ گلشیری

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 19:30  توسط ابوالفضل  |