|
دست نوشته های هر از گاهی من
|
اساماس بدهی ۲۵ درصد. زنگ بزنی دیگر حتما.
موبایلم ایدز گرفته!
گفته باشم!
برتی فرار از این لجظههای سگی که هستم توش
کاش چیز بهتیر بود عیز از ارق سگی.
تا چند صفحه مانده به آخر قصه چند بار خواستم کتاب را ببندم و دیگر نخوانم. هر بار سیگاری روشن میکردم و...
"«مثل اینکه جنابعالی متوجه نشدید چه عرض کردم. من نیستم، این کاره نیستم.»
میچرخد، بر یک پا، انگار میخواهد دور دیگری را هم برقصد: «اما تقصیر خودم بود که به این...»
نسرین نمیگذارد حرفش تمام شود و یا حتی اشارهاش را کامل کند. از صدا میشود فهمید که زده است، و محکم.
«من چی، مادر...؟»
حالا دیگر همه بلند شدهاند. مقداد دو دست نسرین را گرفته است..."
دیگر نتوانستم. کتاب را بستم و پرتش کردم روی میز. بلند شدم و طول اتاق را رفتم و آمدم. فحش میدادم. گفتم، گفتم «حیفِ وقتی که تا همین جا صرف خواندنش کردم!» گفتم «آخر اینها نوشتن داشت؟» گفتم «آخر این آدمها تصویر شدن میخواست؟» فتیله را توی زیرسیگاری له کردم. با خودم گفتم «ببین یک قصه چطور حالم را...» گفتم «"نسرین" که خاباند زیر گوش "اختر" گوشم سوت کشید. گونهام داغ شد.» سیگاری روشن کردم. با خودم گفتم «گونهام داغ شد. گوشم سوت کشید.» و کف دستم را گذاشتم روی گوشم. کتاب را از روی میز برداشتم و باز کردم. بوی الکل توی هوا را میشنیدم وقتی "اختر" حرف میزد. مردها رفتند بالا. بعد "نسرین" و "اختر" و "عزیزنسب". من هم از پلهها بالا رفتنی بوی تریاک زد توی دماغم و بعد آن حرفهای پای منقلی."... و هر دستی دستهای دیگر را مشت کند طوری که دستها انگار فقط یک کومه گوشت و عصب و عضلهی بههم گره خورده باشد.»
فکر کردم. کتاب را رو به عقب ورق زدم. از سر نو:
"به خدا من فاحشه نیستم
ساعت چهار و نیم بود. همه هم تا پنج مسلما نمیرسیدند. میز آماده بود. فقط..."
پ.ن: "به خدا من فاحشه نیستم" داستانی است از هوشنگ گلشیری.
نشسته بودم روی نیمکت پارک. چانهام را گذاشته بودم کف دستهام و فتیلهی سیگارهایی که انداخته بودم جلو پام را نگاه میکردم. زنبیل پارچهای کهنهاش را گذاشت آن سر نیمکت و نشست. از قوطی کبریتی که توی هوا تکان داد صدایی در نیامد. سیگار را از بین لبهاش برداشت و آرام گفت «کبریت داری پسرم؟» نگاهش کردم. دستم را بردم طرفش و فندکم را روشن کردم. مشتم را توی دستهاش گرفت و سیگارش را روشن کرد. گفت «دستی شوما درد نکنه.» و تکیه داد. سیگارش را که میکشید نگاهش میکردم. یواشکی گفتم «آقاجون!» زیرچشمی نگاهم کرد. سرش را چرخاند طرفم. لبخند محوی روی لبهاش بود. گفتم «بغلم میکنی حاجی؟» همانطور نگاهم میکرد. خودم را کشیدم کنارش و آهسته بغلش کردم. سرم را گذاشتم روی شانه پیرمرد و چشمهام را بستم. او هم آرام آرام دستهاش را از روی پهلوهام سراند پشتم و بغلم کرد.
او آنطرف میز کوچکمان نشسته بود و من اینطرف. هم او ساکت بود و هم من. لیوان سوم را همزمان از لبهامان آوردیم پایین. نگاهش کردم. چشمهاش کمی خون افتاده بود و برق میزد. لبهای گوشتالودش را با زبانش برق انداخت. دستهام را گذاشتم لبهی میز و خم شدم جلو. سرم را بردم طرفش. چشمهام را بستم و لبهام را جمع کردم. اول نفسش خورد به صورتم و بعد لبهاش نشست روی لبهام. تنم دیگر برای خودم نبود. سست شده بودم. عقب کشیدم و نشستم روی صندلی. لیوان چهارم را هم که سر کشیدم فقط ضبط صوت بود که داشت ترانه میخواند. لیوان را روی میز جا دادم و تلخی دهانم را با یک قاشق ماست گرفتم. گفتم... نه، چیزی نگفتم. فقط بلند شدم و قدم را خم کردم روی میز. باز لبهاش را گذاشت روی لبهام. خودم را ول کردم روی صندلیام. گفتم «دیگه بسمه...» گفتم «اما نه... آخریش رو تو بریز برام.» خندید. بطری عرق را برداشت و لیوانم را لبالب پر کرد. لیوان را گرفتم توی دستم و بردم طرفش. گردنش را خم کرد طرف شانهاش و با چشمهایی خمار نگاهم کرد. گفتم «چه خوب که تو دندانپزشکی، نه جراح قلب.» بهام اخم کرد و خندید. گفتم «به سلامتی لبهای براق و تپلات.» و لیوان را تا ته سر کشیدم. دهانم را با پشت دستم خشک کردم و نفسم را توی هوا ها کردم. پاکت سیگارم را برداشتم و یک نخ سیگار از توش درآوردم. فندکم را از لابلای خرت و پرتهای روی میز پیدا کردم و بلند شدم. گفتم «با این همه عرقی که میخورم و سیگاری که میکشم، حتما کارم میافته به جراحی قلب باز.» همانطور ساکت نگاهم میکرد. سیگارم را روشن کردم و فندک را انداختم روی میز. خم شدم و دود توی سینهام را فوت کردم توی صورتش. از وقتی زنم شده بود با هم ننشسته بودیم به عرقخوری. زیرسیگاری را از روی میز برداشتم و با ساعدم تمام چیزهای روی میز را ریختم پایین. همانطور ساکت نگاهم میکرد. زیرسیگاری را گذاشتم جلوش روی میز. رفتم پشت پنجره اتاق و توی کوچه را تماشا کردم.