تبليغاتX
سواد نامه
دست نوشته های هر از گاهی من
 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 20:0  توسط ابوالفضل  | 


توی اتاق که آمدم، آینه کوچکش را بست و توی کیفش گذاشت. قندان را گذاشتم روی میز. کیفش را انداخت پای تخت‌خواب و رفت جلو قفسه‌ی کتابها. لیوان‌ها را از چای توی فلاکس پر کردم. روی پنجه بلند شد. دستش را دراز کرد و از بالاترین ردیف کتابی را بیرون کشید. شالش سر خورد روی شانه‌هاش. پشت و روی جلدش را نگاه کرد و برگرداند سرجایش. رفت روی تخت‌خوابم نشست و پایش را انداخت روی پاش. گفت «وای... جورابم در رفته.» و پاچه شلوارش را تا روی ساقش بالا کشید. گفتم «عب نداره غصه نخور. چایی بخور.» لبخندی زد و ابروهاش را بالا انداخت. سیگاری روشن کردم. زیرسیگاری را برداشتم، رفتم و کنارش نشستم. گفت «اه، چقدر سیگار می‌کشی؟» گفتم «زیاد...» ادایم را درآورد و پاچه‌اش را پایین داد. پک بلندی زدم و سیگار را گذاشتم لبه زیرسیگاری. با نوک انگشت گوشواره‌اش را گرفته بود و بیرون پنجره را نگاه می‌کرد. آب دهانم را قورت دادم. بغلش کردم و گونه‌اش را بوسیدم. جیغ خفه‌ای کشید و خودش را از لای بازوهام بیرون کشید. ایستاد روبروم. لپ‌هاش گل انداخته بود و نفس نفس می‌زد. محکم خاباند زیر گوشم. هر چه از پشت سر صدایش کردم نایستاد. کفشهایش را پوشید و در را پشت سرش محکم کوبید. چایم را خوردم و نفس راحتی کشیدم. پی کیفش را که بگیرد از دلش در می‌آورم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 18:0  توسط ابوالفضل  | 

 

کتش را که درآورد، دیدم قوز پشتش کوله‌ی کهنه‌ای بوده که زیر کت پوشیده بود. کوله را درآورد و کتش را دوباره پوشید. بالای خیابان را نگاه کردم. لابلای ماشین‌هایی که با سرعت می‌آمدند خبری از اتوبوس شرکت واحد نبود. داشت آرام و با دقت کوله را خالی میکرد روی صندلی کناری‌اش؛ یک حلقه پر از کلیدهای زنگ زده، یک سی‌دی کهنه، یک پریز برق، چند نوار ضبط صوت، یک قرقره نخ، یک مجسمه بدون سر گچی از یک زن. یک قاشق کج و یک آینه‌ی ترک خورده موتورسیکلت. از روی صندلی بلند شدم و رفتم تا لب جدول کنار خیابان. اتوبوسی آمد و بدون اینکه بایستد رد شد. نگاهی به ساعتم انداختم. این پا آن پا کردم و برگشتم طرف صندلی. مرد یک ردیف دندان مصنوعی که از وسط شکسته بود را توی دست‌ گرفته بود و نگاه می‌کرد. شمرده شمرده گفت: «شیکسته ... باس بچسبونمش.» فتیله‌ی خاموش شده‌ی سیگارش از لای لبهاش افتاد. دندانها را لای دستمالی پیچید و گذاشت توی جیب کتش. سرش را بالا آورد و نگاهم کرد. از ته کوله یک عروسک پارچه‌ای کهنه و کثیف درآورد و دراز کرد طرفم. «مال دخترمه. گف بابایی حالا که میری مسافرت و منو نمی‌بری اقلن اینو ببر  بگردون با خودت. هه هه! بَچَس دیگه‌!» عروسک را بوسید و برگرداند توی کوله. دستم را بردم توی جیبم و پولهایم را درآوردم. از لابلایشان یک بلیط و کهنه‌ترین صدتومانی را که داشتم بیرون کشیدم و بقیه‌ پولها را برگرداندم توی جیبم. اتوبوسی ایستاد؛ «پارکشهر؟» از پله‌ها بالا رفتم و بلیط را دراز کردم طرف راننده؛ «پولیه!» رفتم و میله وسط اتوبوس را گرفتم. صد تومانی را نگه داشتم و بلیط را گذاشتم توی جیبم. اتوبوس که راه افتاد هنوز داشت با خرت و پرت‌هاش ور می‌رفت.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 12:26  توسط ابوالفضل  | 

 

"انسان از آنچه که نمی‌فهمد ترس دارد."
 (سرگذشت ملال‌انگیز، چخوف)

 

ـــ تازه فهمیدم چرا اینقدر از تو می‌ترسم من.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 13:39  توسط ابوالفضل  |