تبليغاتX
سواد نامه
دست نوشته های هر از گاهی من

 

اس‌ام‌اس‌هایی که جواب نداده‌ای به جهنم،
قبض موبایلم را حلالت نمی‌کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 14:31  توسط ابوالفضل  | 

 

ـــ حیف! ضایع کردی تمام ترانه‌هایی که دوست داشتم.

  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 13:37  توسط ابوالفضل  | 

از دفترچه خاطرات یک دختر
(آنتوان چخوف)

۱۳ اکتبر
امروز بی‌اندازه خوشحال هستم... زیرا سرانجام عشق به‌سراغ قلب من آمد. چشم حسود کور... باور کردنی نیست. حالا دیگر همه چیز در نظرم عوض شده است... امروز از صبح زود، جلو پنجره اتاقم مردی بلند قد و مو سیاه پی‌درپی به این‌سو و آن‌سو می‌رود. سبیل‌های خیلی قشنگی دارد! چند روزی است که از صبح تا تاریک شدن هوا، جلو پنجره اتاق من پرسه می‌زند و مرتبا به‌طرف پنجره نگاه می‌کند و من ظاهرا به او بی‌توجه هستم و هیچ اعتنایی به نگاه‌های او ندارم. 

۱۵ اکتبر
امروز از سپیده صبح تا شب، باران مثل سیل از آسمان به زمین فرو می‌ریخت ولی آن مردک بیچاره مانند روزهای پیش، صبح زود خودش را به‌مقابل پنجره اتاق رسانده بود و طبق معمول درحال قدم زدن بود. دلم برایش سوخت و برای آنکه او را دل‌گرم کرده باشم و همچنین بخاطر تشویقش، چشمکی زدم و بوسه‌ای روی هوا برایش پرتاب کردم. او با تبسم شیرینی به بوسه من پاسخ داد. من نمی‌دانم که او کیست. خواهرم «واریا» فکر می‌کند که آن مرد مو سیاه عاشقش شده است. به همین جهت امروز به من گفت: «بخاطر عشق من است که او در زیر باران ایستاده و با وجود آنکه تمام هیکلش خیس شده باز هم از جلو پنجره دور نمی شود...» اما به نظر من «واریا» دختر بی‌کله‌ای است. آخر چطور امکان دارد  که مرد مو سیاهی، یک دختر چشم و ابرو مشکی را دوست داشته باشد. مادرم از قضیه آگاه شده است. ما (من و واریا) بدستور او بهترین لباسهای خود را به تن کردیم و سر و صورت خودمان را به بهترین وجه آرایش نمودیم و آنگاه جلو پنجره نشستیم. مادرم گفت: «احتمال دارد که این مرد، آدم حقه‌باز و یا آنکه آدم خوبی باشد، ولی در هر حال شما باید توجه او را بیشتر به خود جلب کنید.» من گفتم: «شما اشتباه می‌کنید مادر، او حقه‌باز نیست.» 

۱۶ اکتبر
«واریا» خیلی ناراحت است، خیال می‌کند که من جلو سعادت و نیک‌بختی او را سد کرده‌ام، همچنین فکر می‌کند که من باعث ناراحتی‌اش شده‌ام. اما من، به‌نظر خودم هیچ گناهی ندارم، زیرا مرد مو سیاه به «واریا» توجهی نمی‌کند بلکه به من علاقه دارد. نزدیک‌های عصر یادداشتی نوشتم و به‌طرف مرد مو سیاه پرتاب کردم... او یادداشت را برداشت و خواند. اما او خیلی حقه‌باز است زیرا از توی جیبش تکه‌ای گچ خارج کرد و روی آستین کتش با حروف درشتی نوشت: «حالا نه» او چند دقیقه جلو پنجره پرسه زد بعد به پیاده‌رو مقابل رفت، با گچ روی دیوار نوشت: «با پیشنهادتان موافقم. اما حالا نه» پس از آنکه نوشته او را روی دیوار خواندم، او با سرعت آنرا پاک کرد. نمی‌دانم چرا قلبم اینچنین با شدت به تپش افتاده است؟ 

۱۷ اکتبر
امروز خواهرم «واریا» از شدت حسد و ناراحتی با نوک آرنجش سقلمه‌ای شدید و دردآور به سینه‌ام زد. بنظر من او دختر منحوس و کثیفی است. او قلبی انباشته از حسادت دارد. امروز هم مانند روزهای قبل، مرد مو سیاه مقابل پنجره قدم می‌زد. او حتی چند دفعه پنجره اتاق مرا به «آجان» محله نشان داد و چند دقیقه‌ای با او به صحبت مشغول شد. شاید او از من در نزد «آجان» تعریف و تمجید می‌نمود و شاید هم می‌خواست حقه‌ای سوار کند یا اینکه می‌خواست با وعده وعیدهای خود نظر «آجان» را نسبت به خود خوش‌بین نماید... امان از دست این مردها... شما مردها بی‌اندازه بدجنس و حقه‌باز و ستمگر هستید. اما در عین حال که بدجنس و ستمگر هستید، موجودی پرستیدنی و بی‌نظیر نیز می‌باشید. 

۱۸ اکتبر
دیشب برادرم از مسافرت آمد، اما قبل از آنکه بتواند به رختخواب برود، از طرف کلانتر توقیف و محبوس گردید. 

۱۹ اکتبر
آن مرد رذل پست، کثافت و ناکس. تازه متوجه شده‌ام که در این مدت نه بخاطر من جلو پنجره می‌آمد و نه بخاطر «واریا» بلکه او برای دستگیری برادرم که پول اداره‌ای را به سرقت برده بود به آنجا می‌آمد و کشیک می‌کشید. اتفاقا امروز هم مرد مو سیاه را جلو پنجره دیدم. چند لحظه توی خیابان قدم زد و پس از آنکه خیابان خلوت شد روی دیوار نوشت: «از امروز دیگر کاری ندارم و به فرمان شما هستم». از شدت عصبانیت برای او شکلکی در‌آوردم و زبانم را نشان دادم... حیوان کثیف، رذل پست.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 12:57  توسط ابوالفضل  | 

 

ـــ راستی‌ات پشتم را تا کرد، دیگر به‌ام دروغ بگو.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 14:7  توسط ابوالفضل  | 

 

پکی به سیگار زد و ساعتش را نگاه کرد. سیگار را گذاشت لبه زیرسیگاری و بلند شد. توی اتاق خواب چراغ کم نوری روی دیوار روشن بود. به زنش که به پهلو روی تخت دراز کشیده بود و آرام و یکنواخت نفس می‌کشید نگاه کرد. خم شد و آرام گوشه ملافه روی تخت را از زیر زنش آزاد کرد. بالشی که کنار تخت روی زمین افتاده بود را برداشت و برگشت. چند قدمی روبروی تلویزیون، روی زمین نشست. آتش سیگار به فتیله رسیده بود. لیوان کنار زیرسیگاری را برداشت و یک نفس ته لیوان را بالا آورد. سیگار دیگری گوشه لبش گذاشت و روشن کرد. تلویزیون را خاموش کرد و پلک‌هایش را چند لحظه بست تا چشمهایش به تاریکی عادت کنند. طاق‌باز روی فرش دراز شد و سرش را روی بالش گذاشت. ملافه را تا روی سینه‌اش بالا کشید. پکی به سیگار زد و دودش را توی هوا فوت کرد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 12:10  توسط ابوالفضل  | 

 

_ برای مویه و ماتم، تا دلت بخواهد وقت هست. برای خوش بودن کنار هم وقت تنگ است!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 20:5  توسط ابوالفضل  |