تبليغاتX
سواد نامه
دست نوشته های هر از گاهی من

 

پسربچه‌ی چهار پنج ساله‌‌ از تاب پایین پرید و رفت روبروی زنی که کنار محوطه بازی ایستاده بود. زن گوشه چادرش را به دندان گرفت و خم شد. گوش پسربچه را توی مشت پیچاند و محکم خاباند زیر گوشش. پسرک دستش را گذاشت روی لپ‌‌اش و بنا کرد به گریه کردن. زن یقه‌ی پیراهن پسربچه را گرفت و با خودش کشید به‌طرف در پارک. چند قدم نرفته پسرک سکندری خورد. یقه‌اش از دست زن رها شد و افتاد. زن ناله‌ای کرد و ناخن‌های دستش را نگاه کرد. باز یقه پیراهن پسر را گرفت و او را از زمین بلند کرد. توی هوا تاب داد و انگار که بخواهد کمند بیندازد چند بار دور سرش چرخاند و با تمام قدرت کوبید به زمین.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 18:58  توسط ابوالفضل  | 

 

  «جوانی چیز وحشتناکی است: مرحله‌ای است که بچه‌ها در چکمه‌ها و لباس‌های تجملی، در حالی که آنچه را شنیده‌اند از بر کرده‌اند و اعتقادی متعصبانه به آن پیدا کرده‌اند، اما فقط نیمی از آنها را فهمیده‌اند، به آن پا می‌گذارند.»

  

  

شوخی، میلان کوندرا  

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 17:0  توسط ابوالفضل  | 

 

صدای ضبط را تا ته بلند کرده بودم. همه چیز را دو تا می‌دیدم اما خلوتی خیابان دم صبح می‌طلبید پدال گاز ماشین را تا ته فشار بدهم. هوس سیگار کردم. توی داشبورد دنبال فندکم می‌گشتم که صدای تقه‌ای آمد و ماشین تکانی خورد. تندی زدم روی ترمز و نگه داشتم. تا پیاده شدم دنیا دور سرم چرخید. رفتم لب جوی کنار خیابان و یک دل سیر روی سپوری که توی جوی خوابیده بود و خُرخُر میکرد بالا آوردم. بلند که شدم کیفم کوک بود که پای بساط و توی جمع تگری نزده بودم. سوار ماشین شدم و رفتم خانه. دم ظهر که بیدار شدم سرم بدجوری درد می‌کرد. رفتم پاکت سیگارم را از روی داشبورد بیاورم که جلوی ماشین را دیدم؛ «اَه، باز باید خایه مالی علی‌صافکار را بکنم.»

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 17:8  توسط ابوالفضل  |