تبليغاتX
سواد نامه
دست نوشته های هر از گاهی من

 

 

از روی تخت بلند شدم و شلوارم را که تا زانوهایم سر خورده و پایین رفته بود بالا کشیدم. رفتم طرف در اتاق. آهسته اسمم را صدا کرد. ایستادم و نگاهش کردم. به پهلو غلتیده بود و گوشه‌ی پتوی روی تخت را کشیده بود رویش. نوک دسته کوچکی از موهای بلندش را دور انگشتش می‌پیچید و دوباره بازش میکرد. پرسید: «نگفتی کی میای خواستگاریم؟» و زل زد توی چشمهام. گفتم: «گلم الان بذا برم خلا به وقتش حرف می‌زنیم.» چشمکی به‌اش زدم و از اتاق آمدم بیرون.  

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 0:47  توسط ابوالفضل  |