|
دست نوشته های هر از گاهی من
|
سر قفلی این وبلاگ با ملکیت و سند ششدانگ، بدون آب و برق و گاز، فوری و به بالاترین پیشنهاد واگذار میگردد.
بخشی از مصاحبه برنارد ستاچمن استاد دانشگاه و برنده جایزه نوبل، برخی منتقدین او را پس از جفرز، بزرگترین شاعر میدانند:
"
ـــ به نویسندههای جوون چه توصیهای داری؟
ـــ خوب بنوشن، تنها نخوابن و سیگار زیاد بکشن.
ـــ توصیهات به نویسندههای کارکشته چیه؟
ـــ اونها اگه هنوز زندهان به توصیههای من احتیاجی ندارن.
ـــ میلی که تورو وادار به شعر گفتن میکنه چیه؟
ـــ همون میلی که تورو وادار به توالت رفتن میکنه.
.
.
.
ـــ نظرت درباره حقوق زنان در اجتماع چیه؟
ـــ هر وقت که اونها حاظر شدن توی کارواش کار کنن، پشت گاوآهن راه برن، عربدهکشهارو از کافهها بیرون بندازن، توی فاضلاب کار کنن، هروقت که حاضر شدن توی جنگ، پستونهاشون رو جلوی گلوله ستبر کنن، من میمونم تو خونه، ظرف میشورم، و کرکهای قالی رو پاک میکنم."
پینوشت: نقل از کتاب موسیقی آبگرم برگردان بهمن کیارستمی، نشر ماهریز.
ایستادم و میوههای تازهی توی جعبههای روی گاریدستی را نگاه کردم: «سیب چنده؟» دستی به موهای بههم چسبیده و چرباش کشید و گفت: «هزار و نهصد تومن قربان». نگاهش کردم و گفتم: «چه خبرهته؟!» با لُنگی که عرق سر و گردنش را خشک میکرد شروع به برق انداختن سیبهایش کرد و گفت: « خو گرون خریدم قربان، خریدار نیستی برو پی کارت بذار کاسبی مونو بکنیم.» گوشهایم داغ شدند. دور و برم را نگاه کردم و رفتم تا باجهی تلفن آنطرف خیابان. کارت تلفنم را توی کارتخوان کردم و ۱۳۷ را گرفتم. فتیلهی سومین سیگارم را که زیر پا له کردم غائله تمام شده بود. برگشتم. سیب درشتی پای شمشادهای توی باغچه افتاده بود و زیر دست و پا له نشده بود. خم شدم و برش داشتم. با آستر کتم تمیزش کردم و با سه گاز ترتیبش را دادم.
پا برهنه قدم زدن روی ماسههای ساحل و حسکردن موجی که تا ساق پایم بالا میآمد و پایین میرفت، تمام چیزی بود که آن لحظه دلم میخواست. آفتاب مستقیم روی ملاجم میتابید و پیراهنم خیس از عرق، به تنم چسبیده بود. چقدر هوای شرجی شمال برایم لذتبخش بود. لبهی ساحل را میرفتم و میآمدم. آن دورها، از بالای موجشکن چند نفر قلاب انداخته بودند توی آب تا ماهی صید کنند، میدانستم چیزی گیرشان نخواهد آمد. هه! روی شنهای ساحل پاکتهای مشمایی و مچالهی چپس و پفک، و بطریهای آبمعدنی خالی و لهیده، یا تا نیمه با شاش پر شده، و همه رقم پوشکبچهی پر از گُه و نوارهای بهداشتی، جای صدف و گوشماهیهای لب دریا را گرفته بودند. وقتی نزدیک چادری که علم کرده بودم میرسیدم، دور و اطراف را میپاییدم و میرفتم تو. پر از هول و ولا یک لیوان الکل داغ سر میکشیدم و هی هوا را ها میکردم. سیگاری روشن میکردم و برمیگشتم بیرون. باز لبهی ساحل را میگرفتم و میرفتم.