تبليغاتX
سواد نامه
دست نوشته های هر از گاهی من
 

ـــ گفتم دستتو از جیبم بکش بیرون!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 19:17  توسط ابوالفضل  | 

 

ـــ دوست‌دختر من می‌شوی؟

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 19:26  توسط ابوالفضل  | 

 

خواب دیدم همه‌جا بلبشو شده. انگار که جنگ شده باشه. بیشتر خونه‌ها خرابه شده بودن و می‌سوختن. همه‌جا بوی دود می‌اومد و مردمِ متوحش، خسته و خاک‌آلود بی‌هدف اینطرف اونطرف می‌دویدن. توی جنگ از اثر بمب‌های شیمیایی سرطان ریه گرفته بودم و سخت سرفه می‌کردم، با این حال سیگار از دستم نمی‌افتاد. زانوهام نا نداشت و نمی‌تونستم خودمو بکشم یه جای امن. به‌زور بلندم کردی و دنبال خودت کشوندی. گفتم جعبه مدادرنگی‌هات جاموند! همشون شکسته و خرد شده بودن اما باز برگشتی و برشون داشتی. گیرداده بودم برام یه نقاشی بکشی. گیرداده بودی وبلاگم رو آپ‌دیت کنم. مزحکه خوابهام؟! نخیر، اصلا هم نیست.

 

 

 

 

پی‌نوشت‌ها:

۱- تازگی‌ها برای پست‌هام دارم اسم میذارم، جالبه!

۲- کتاب "موفقیت با تحلیل رفتار متقابل" جات منینگر، موسسه خدمات فرهنگی رسا، ترجمه مهرداد فیروزبخت رو بخونید.

۳- نخوندین هم نخوندین.

۴- درستش را تازه امروز یاد گرفتم: 

    مضحک  - مضحک - مضحک - مضحک - مضحک - مضحک - مضحک - مضحک - مضحک - مضحک - مضحک .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 15:16  توسط ابوالفضل  |