|
دست نوشته های هر از گاهی من
|
ـــ گفتم دستتو از جیبم بکش بیرون!
ـــ دوستدختر من میشوی؟
خواب دیدم همهجا بلبشو شده. انگار که جنگ شده باشه. بیشتر خونهها خرابه شده بودن و میسوختن. همهجا بوی دود میاومد و مردمِ متوحش، خسته و خاکآلود بیهدف اینطرف اونطرف میدویدن. توی جنگ از اثر بمبهای شیمیایی سرطان ریه گرفته بودم و سخت سرفه میکردم، با این حال سیگار از دستم نمیافتاد. زانوهام نا نداشت و نمیتونستم خودمو بکشم یه جای امن. بهزور بلندم کردی و دنبال خودت کشوندی. گفتم جعبه مدادرنگیهات جاموند! همشون شکسته و خرد شده بودن اما باز برگشتی و برشون داشتی. گیرداده بودم برام یه نقاشی بکشی. گیرداده بودی وبلاگم رو آپدیت کنم. مزحکه خوابهام؟! نخیر، اصلا هم نیست.
پینوشتها:
۱- تازگیها برای پستهام دارم اسم میذارم، جالبه!
۲- کتاب "موفقیت با تحلیل رفتار متقابل" جات منینگر، موسسه خدمات فرهنگی رسا، ترجمه مهرداد فیروزبخت رو بخونید.
۳- نخوندین هم نخوندین.
۴- درستش را تازه امروز یاد گرفتم:
مضحک - مضحک - مضحک - مضحک - مضحک - مضحک - مضحک - مضحک - مضحک - مضحک - مضحک .