|
دست نوشته های هر از گاهی من
|
"Kafamı duvara vurmadan
tanıyabilmek seni
Beyninin icindekileri anlıyabilmek ve
Yitirmeden yüzündeki anlık
tebessümü
Bütün saatleri öyleyce
Dondurabilmek için
Çıldırasıya paraladım kendimi
Lanet olsun
Artık sigarayı üç pakete
çıkarttım günde
Olsun gözüm olsun,
ne olacaksa olsun..."
ته فلاکس چای را بالا میآورم و طول و عرض چند قدمی اتاقم را میروم و میآیم. ویناَمپ از سر صبح فقط یک ترانه را میخواند. مدتی است به این فکر میکنم که اگر یک روز نباشم چه میشود؟! هه! هیچ اتفاق خاصی نمیافتاد اگر از اول هم نبودم. یک صفر، یک خلا، یک هیچ که بودن و نبودنش توفیری نمیکند. چند شب است که هوا از حرارت افتاده. نسیم نیمهجانی میوزد و پشههایی را که نیش زدن را از هر کار دیگری بهتر بلدند، میتاراند. دیشب لحاف و متکایم را برداشتم و رفتم روی پشتبام پهنشان کردم. طاقباز رویشان دراز شدم و کف دستهایم را گذاشتم زیر سرم؛ چند لکه ابر بیغیرت توی آسماناند، آنطرفتر، کمی بالاتر از پشتبام همسایه، ماه درشتِ رنگپریده نا ندارد خودش را بالا بکشد و برود تخت سینهی آسمان. هفت، هشت ستارهی کم سوی پیدا هم، بیشتر شبیه سوراخهای ریز چادرمشکی مادربزرگم است، وقتی ظهرهای کودکی روی صورتم میکشیدند تا خوابم کنند. آسمان اینقدر بی رنگ و لُعاب؟! حوصله ندارم. میخواهم مغزم تعطیل باشد. دورم را بهدنبال چیزی دست میکشم، پاکت سیگار توی جیب شلوارم جا مانده. بلند میشوم و توی تاریکی پلهها، کورمال کورمال پایین میروم. پایین پلهها لابلای لباسهای آویزان به چوبرختی دنبال شلوارم میگردم، و پاکتِ سیگار و امپیتیریپلیر توی جیبش. برمیدارمشان و بیسر و صدا برمیگردم. از لابلای خرت و پرتهای گوشه پشتبام بطر تلخ مجوسم را که لیوانی برعکس سرش گذاشتهام، بیرون میکشم. لیوان را لبالب پر میکنم. درِ بطر را بهدقت میبندم و برمیگردانم سرجایش. برمیگردم سرجایم و مینشینم. لیوان و مایع تویش که هنوز از حرارت روز گرماند را، دست به دست میکنم، دلبیدل میکنم و یک نفس نصف لیوان را سر میکشم. اشک چشمهایم را پر میکند، صورتم چروک میافتد و دهانم گُر میگیرد. آتش حلقم را رد میکند، سینهام را میسوزاند و توی دلم میریزد. نفس باقی ماندهی ته ریههام را توی هوا ها میکنم. زهرماری توی دلم که آرام گرفت، هدفون را میتپانم توی سوراخهای گوشم و دکمهی پلی را فشار میدهم. سیگاری روشن میکنم و دودش را با ولع میبلعم. کلاغی لابلای شاخههای درختها داد و قال راه انداخته. سرم را بالا میآورم ببینمش، که چشمهایم شروع میکنند برای خودشان به دودو زدن. ترانهی توی گوشم را زمزمه میکنم و آرام با نور نحیف سیگار لای انگشتهام ضربدرهای بزرگی توی هوا میکشم. در خیال مستی را تخیل میکنم که دارد تلوتلو خوران همین ترانه را در شبگردیهایش زمزمه میکند. فتیلهی خاموش لای انگشتهام را پرت میکنم توی کوچه و باقی ماندهی لیوان را سر میکشم، پیرم را در میآورد تا پایین برود. دراز میکشم. ابر کل آسمان را گرفته. خمیازهای فکهایم را تا ته باز میکند و از خنکی هوا مورمورم میشود. این دوروبرها هنوز خیلی دلبستگی دارم و کلی کار نکرده، هوم! هیچکدام برایم مهم نیستند. کیفورم. به پهلو که غلط میزنم، هدفون گوشم را میآزارد. پاکت سیگارم به ته که رسید، پلکهایم سنگین شدند و خوابم برد. نمیدانم وقتی از خواب بیدار شدم بخاطر خنکای دم صبح بود که توی خودم مچاله شده بودم یا خوابهای خرابی که تا چشمهایم را باز نمیکردم، دست بردارم نبودند؟ بروم، راه ندارد با اینهمه چایی که میخورم، هر چند دقیقه یکبار سری به مستراح نزنم.
پینوشتها:
1. بزرگ بالای چرکنویساش نوشته بودم: اینها را حتما آپلود کنم. چرا؟! یادم نمیآید.
2. لاتین نوشته شده، تهِ ترانهای از احمد کایا است، این هم ترجمهاش:
"سرم را به دیوار میکوبم
که نشناختمت،
که نفهمیدم آنچه را که در سرت بود،
که فراموش کنم لحظههای کوتاه تبسم روی صورتت را.
اینگونه است که مدام بر خودم میآشوبم، برای پر کردن لحظههام.
لعنت!
مدتی است سیگارم زیاد شده، روزی سه پاکت.
باشد نور چشمم، باشد.
هرچه میخواهد بشود، بگذار بشود..."
3. با کلهی داغ کرده بهتر از این نمیشد ترجمهاش کنم. الان، درستی و نادرستیاش را گردن میگیرم و فردا روزی هم اگر لازم باشد، همه چیز را تکذیب خواهم کرد، همه چیز را.
4. همینها.
5. نه! یک چیز دیگر: نمیخواستم نوشتهام اینقدر بلند بشود. شد. خُب چکارش کنم؟!
دلم میخواهد توی این ظهرهای دم کردهی تابستان، گوشهی دنج اتاقم، دور از دسترس بادِ بیهودهی پنکه، تخت دراز بکشی و من، کنارت، لطافت موهایِ بلندِ تَر از عرقات را لابلای انگشتهام بگیرم، سرم را بگذارم روی سینهات و صدای یکنواخت نفس کشیدنت را گوش کنم.
یک قصه دیگر، از کتابی که این روزها دست گرفتهام را میخوانم و تمام که شد، کتاب را میبندم و کنار میگذارم. باقیمانده چای ته لیوانم را هُرت میکشم، یک نخ سیگار روشن میکنم، خیره میشوم به گل آتش سرش و فرو میروم توی فکرهای جوراجور. "رویای آدم مضحک" داستایفسکی را برای چندمین بار مرور کردم. روایتی بینظیر از احوال آدمها. وه! که واقعا بُعد زمان برای نوشتههای او صدق نمیکند. در خلال خواندنش چه خیالاتی که به ذهنم خطور نکرد. گفتههای صد و چند سال پیشاش، وصف حال رفتهها و دوروبریها و نیامدهها است (به جرات میگویم آیندگان، چون فرزندان همین معاصران مفلوک خواهند بود). اگر بگویم همه حرفهایی را که توی این قصهاش گفته، گرفتم، زر مُفت زدهام، آنقدر که شعور ناقصم (که اپسیلون مقدار هم نیست،) اجازه میداد، فهمیدمش.
دلم میخواهد در همان حال که چشمهایت بستهاند، که چشمهایم بستهاند و توی دلم از شنیدن صدای آرام ضربان قلبت، قند آب میشود، از فهمیدههام، از فکرهام، از تخیلاتم، حتی از توهماتی که این روزها توی سرم موج میزند برایت حرف بزنم. کاش بشود. کاش بتوانم. کاش بفهمیام. یا لااقل اینقدر دست به نقش بازی کردنت خوب باشد که تا اَبَد نفهمم که نفهمیدیام.
چیزی را،
جایی جا گذاشتهام.
اگر یادم میآمد که چه را،
کجا،
یا کی حتی،
اینقدر پیاش نمیگشتم.
پ.ن: این چی میگه؟!
دستهایم مشت کرده توی جیبم بود. دکمههای پالتوام را تا آخر بسته بودم و کلاهم را تا روی گوشهام پایین کشیده بودم. اما باز میلرزیدم. رفتم تو. منشی مطب پشت میزش نشسته بود و روزنامه میخواند. کنار میزش که رسیدم. سرم پایین بود. مُفم را بالا کشیدم و یک شماره خواستم بهام بدهد. دیروقت بود، گفت فردا بیایم. تمام استخوانهای تنم تیر میکشیدند. یک ساعت هم دوام نمیآوردم. اینقدر اصرار کردم تا بالاخره یک نمره بهام داد. برگشتم و روی یکی از صندلیهایی که دور تا دور اتاق چیده شده بود نشستم. پرستار روی دیوار انگشتش را از روی لبهایش رد کرده بود و توی سوراخهای دماغش دنبال چیزی میگشت. توی آن سکوت تهوعآور، بین آدمهای کج و معوجی که روی صندلیها نشسته بودند و مدام زیرچشمی من را میپاییدند، ثانیهها مثل سال میگذشت. یکی دو نفر به نوبتم مانده بود که منشی بلند شد و کتش را از چوبرختی گوشه اتاق برداشت و پوشید. در اتاق دکتر را باز کرد، نیمتنهاش را از لای در برد تو و با دکتر خداحافظی کرد. ترتیب نوبتهای ما را هم یادآوری کرد و رفت. آخرین نفر که از اتاق دکتر بیرون آمد و در را پشت سرش بست، دلم هُری ریخت. ترس برم داشته بود. دلبیدل کردم و وارد اتاق شدم. دکتر از بالای عینکش سر تا پایم را برانداز کرد و اشاره کرد بروم نزدیکتر. نرفتم. آب دهانم را فرو دادم و مشتم را از جیبم بیرون کشیدم. گفتم:«دکتر! هر چی پول داری رو کن و گرنه...». دکتر قلچماق با یک مشت میتوانست راهی قبرستانام کند، اما وقتی سرنگ پر از خون را لای انگشتهام دید رنگش پرید و زبانش بند آمد. از جایش بلند شد و کف دستهایش را که به طرفام گرفته بود، بالا آورد. میخواست چیزی بگوید که حرفش را بریدم: «دکتر زود باش که اصلا حالم خوش نیست» و نوک سوزن را طرفاش گرفتم. با دست کشو میزش را بیرون کشید و اسکناسهای توی آنرا روی میز ریخت. با احتیاط رفتم و تمام اسکناسها را توی جیبم ریختم. آرام عقب کشیدم و از اتاق زدم بیرون. در مطب را که پشت سرم بستم دنبالم نبود. از جای همیشگی دوا خریدم و رفتم. توی توالت عمومی پارک، وقتی مایع زرد رنگ توی سرنگ را در رگم فرو دادم، چهرهی دکتر که روی زمین ولو شده بود و چوبرخت اتاق منشی روی سینهاش سنگینی میکرد، از جلو چشمهام محو شد.