تبليغاتX
سواد نامه
دست نوشته های هر از گاهی من

 

کیف

به بهانه خرید رفتم و توی صف ایستادم. کله‌ی کوچک و کچل نفر جلویی‌ام تناسبی با هیکل درشت و بازوهای کلفت‌اش نداشت. شش‌دانگ حواسم جمع بود تا مبادا یک وقت وسط کار کسی مچم را بگیرد. دور و بر را پاییدم و با حوصله کار را تمام کردم. جایم را به نفر پشت سری‌ام سپردم و زدم بیرون. پیچیدم توی کوچه پس کوچه‌های همان اطراف و تیربرقی که چراغش روشن باشد گیر آوردم و زیر نورش کیف را باز کردم. بوی چرم و عرق جیب شلوار صاحبش دماغم را سوزاند. اسکناسهای نوی لای کیف را بیرون کشیدم و شمردم. کفاف یک ماهم را می‌داد. دسته اسکناس را برگرداندم لای کیف و بقیه جیب‌هایش را ورق زدم. عکس زیر مشمای آخرین جیب کیف را که بیرون کشیدم، دهانم از برق غذاهای توی عکس آب افتاد. دلم می‌خواست من هم از آن بطری سبزرنگ روی میز چند پیک بزنم و دختری را که صاحب کیف بغل کرده بود بغل کنم. عکس را بالا آوردم و به چشمهام نزدیک‌تر کردم. چشمهایم داشت از هدقه درمی‌آمد. دختر توی عکس خواهرم ‌مهناز بود. گوشهایم گُر گرفتند. کیف را بستم و توی جیبم گذاشتم و به دو برگشتم. لابلای جماعتی که توی پیاده‌رو ساندویچ‌هایشان را چسبیده بودند و سس‌های‌ ماسیده‌ی دور دهانشان را می‌لیسیدند، دنبالش گشتم. پیدایش نکردم. راهم را کشیدم بروم. هنوز چند قدم دور نشده بودم که دنبال کیف جیب‌هایم را گشتم. نبود. کوچه‌هایی را که دویده بودم برگشتم شاید پیدایش کنم.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:11  توسط ابوالفضل  | 

 

وقتی سرم از حرفهای پرت و پلا پر می‌شود، گوشهایم نه صدای اگزوز ماشین‌های توی خیابان را می‌شنوند و نه فحش‌های ناموسی بچه‌های تخس پشت پنجره را. ذهن خط خطی‌ام می‌ماند و کلی کلمه کج و معوج که کرور کرورشان را ببرم پیش عزیز بقال، به جایشان یک نخ زر نمی‌دهد پوف کنم. وقتی می‌خواهم خودم را از دستشان خلاص کنم، حوصله‌ هم نمی‌کنم خودکار بردارم و کاغذی زیر دستم بگذارم و اراجیفم را رویشان پهن کنم. می‌نشینم پشت میز و حرکت ناشیانه انگشتم روی کلیدهای کیبورد، دهان استفراغ ذهنم می‌شود و صفحه‌ی سفید وُرد کاسه مستراح. وقتی هم که انگشت‌هام کنار مرور کلمات توی ذهنم کم می‌آورند، می‌دوند دنبال پاکت سیگار. یک نخ می‌گذارم لای لبهام و چق‌چق فندک، ریه‌ام را از دود پر و خالی می‌کند. نگاهم با دود نحیفی که از سر آتش سیگار بلند می‌شود، بالا می‌رود و توی هوا چرخ می‌خورد. تار می‌شود و پی نقطه‌هایی نامعلوم روی سقف دودو می‌زند. انگشتم می‌سوزد و می‌فهماندم که از گیراندن سیگار چیزی نفهمیده‌ام. از کلمات جا مانده روی صفحه‌ی مونیتور هم چیزی دستگیرم نمی‌شود. انگشت سرزنشم را روی سر بک‌اسپیس می‌کوبم و سر جای اولم برمی‌گردم. چق‌چق دوباره و ...

دست‌آخر هم پاکت خالی سیگار برایم می‌ماند و کلی حرف که سر زای نوشتن رفته‌اند رد کارشان و توی زیر سیگاریِ روی میز لابه‌لای فتیله‌های له شده، خاکستر شده‌اند.

بروم. بروم تا عزیز بقال کرکره‌اش را پایین نکشیده. نیمه‌های شب شده و تا صبح کلی ثانیه‌ی نمرده باقی مانده که باید خدمت یک‌یک‌شان برسم.

 

یادم باشد‌ تا عُق نزنم و این سموم تلمبار شده‌ی توی ذهنم را بالا نیاورم حالم خوب نخواهد شد.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 0:33  توسط ابوالفضل  | 

 

 1: وقتی لوله تپانچه‌ات را گرفته بودی روبروی پیشانی‌ام، دلم بال‌بال می‌زد ماشه را بچکانی.

نمی‌ترسیدم از مرمی سربی‌ و مغزی که پاشیده می‌شود روی دیوار پشت سرم .

آنوقت دیگر نه من با تو کاری داشتم، نه خیال تو اینطور توی سرم چرخ می‌زد.

چکاندی، اما وقتی که لوله را برگرداندی و گذاشتی روی شقیقه‌ خودت.

 

 2: آسمان سیاه و خاکستری بود. تندباد همه جا را ویران کرده بود و کمر به بالای همه درخت‌ها را با خود برده بود. پاهایم تا مچ توی خاک فرو می‌رفتند. به سختی راه می‌رفتم. کسی از پشت یک وانت مرده‌هایی کفن پیچ پرت می‌کرد توی بغلم. می‌بردمشان و  با ناخن توی خاک گوری می‌کندم. جنازه ها را می‌انداختم آن تو و بادی می‌آمد و گورها را با خاک‌عالم پر می‌کرد. جنازه‌ی بعدی. دور تا دورم از قبر پر شده بود. نفسم بزور بالا می‌آمد. چشمهایم می‌سوخت. گونه‌هایم از اشک و عرق خیس شده بودند. هنوز از کفن‌ها آب غسل میت می‌چکید. دماغم از بوی کافور و دود پر شده بود. برچسب روی کفن‌ها را که می‌خواندم، همه‌شان را می‌شناختم. دور و برم پر بود از آشنایانی که لابلای مرده‌ها دنبال کسان‌شان می‌گشتند. توی آن بلبشو همان پیر دختری که برایش پیغام خواستگاری فرستاده بودم و ناز کرده بود، دنبالم افتاده بود و مدام زیر گوشم زر می‌زد. گوشت سرِ انگشتانم ریش ریش شده بود و استخوان‌های سفیدشان بیرون زده بود. زانوهام لرزیدند و خم شدند. خوابم می‌آمد. ته گوری که کنده بودم افتادم. باد زد و جنازه‌ای را که لب گور بود، رویم انداخت. روی کفن را خواندم: ابوالفضل بصیری. و یکهو کوهی خاک رویمان آوار شد.

 

3: می‌گویند کساخِلِه شعورشان نمی‌رسد دروغ بگویند.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11:8  توسط ابوالفضل  |