تبليغاتX
سواد نامه
دست نوشته های هر از گاهی من

 

 خودش بود. در این چند ماهی که او را ندیده بودم،  فرقی نکرده بود. کنار باجه تلفنی ایستاده بود و رفت و آمد عابران را تماشا می‌‌کرد. من را که دید. با زبان لبهایش را برق انداخت و فواره‌های وسط میدان نگاه را کرد. نفسی داغ از توی سینه‌ام بالا آمد، سوراخ‌های دماغم را سوزاند و بیرون ریخت. میدان را رد کردم. روبرویش ایستادم و زل زدم توی چشمهاش. گوشهایم گرفته بودند و صداها را مبهم می‌شنیدم. نگاهش کردم. دستم را از لای لیوان‌های خالی روی میز رد کردم و انگشت‌های لاغرش را توی مشت گرفتم. دستم عرق کرد. فتیله را توی زیرسیگاری له کردم و دود ریه‌هام را توی صورتش فوت کردم. چشمهایش را بست و روی کاناپه ول شد. دکمه‌های پیراهنش را باز کرد. دستم را روی سینه‌هاش سراندم. زبانم خشک شده بود. ترشی پوستش از حلقم پایین نمی‌رفت. نفس‌هایش تند شده بود و ناله می‌کرد. چیزی مثل خواب از سرم پرید. نشستم. چانه‌اش را توی دستم گرفتم و صورتش را برگرداندم. در تاریک روشن اتاق شبیه کسی شده بود که نمی‌شناختمش. چشمهایش را باز نکرد نگاهم کند. نفس‌هایم که به شماره افتاد، روی صورتش خم شدم. لبهایش بوی خون می‌داد و استخوان گونه‌اش به اندازه مشتم فرو رفته بود. توی تاریکی که هلش دادم، دماغم از بوی فاضلاب پر شد. در گرد و سیمانی چاه را برگرداندم سرجایش و از پله‌های زیرزمین بالا آمدم. روی کاناپه دراز کشیدم و نفهمیدم کی خوابم برد.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 8:17  توسط ابوالفضل  | 

 

 

همه دغدغه‌هایم حوالی شکم و کمی پایین‌تر از شکمم دور می‌زند.

حاضرم امضا محضری بدهم به گروه احشام گرویده‌ام.

 

همین.

 

 

 

 

  

پ.ن : پی‌نوشت نمی‌خواهد! از این روشن‌تر؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 10:51  توسط ابوالفضل  | 

 

اتاقم روشن است. آخرین نخ را می‌گیرانم. از سر فتیله له شده در زیر سیگاری دود درمی‌آید.

پاکت مچاله سیگار را پرت می کنم زیر تخت و بلند می‌شوم.

درب خانه را که پشت سرم می‌بندم لرز می‌افتد به جانم. چراغ تیربرق سر کوچه گه‌گداری چشمک می‌زند و دل تاریکی را خط می‌اندازد. راه می‌افتم. در خیابان هیچ کرکره‌ای بالا نیست. انگار همه طرف گرد مرده پاشیده‌‌اند. راهم را می‌کشم طرف میدان. در راه جز صدای خرخر دمپایی من روی آسفالت و سیلی باد زیر گوش برگهای نورس صدای دیگری نیست. به میدان که می‌رسم سیگار کنج لبم دیگر دودی ندارد. آب در حوض وسط میدان موج میزند. بوی لجن می‌آید. نگاه می‌کنم. کسی کنار پیاده‌رو، روی سنگ‌فرشها تخت خوابیده. هوس می‌کنم من هم بروم کنارش دراز بشوم. میدان خالی را دور میزنم و برمیگردم سر جای اولم. خواب خواب است. کسی از لای شمشادهای باغچه بیرون می‌آید و زیپ شلوارش را بالا می‌کشد. مری تل‌باز است. می‌روم طرفش. سلام می‌کنم و اسکناس‌های مچاله‌ی تو مشتم را به او می‌دهم. می‌شمرد و از ساک کهنه روی دوشش بسته‌ی همیشگی‌ام را در می‌آورد.  

برمیگردم. به سر کوچه نرسیده، از پشت سر دو پاسبان صدایم می کنند.

ـــ بله؟!!

ـــ کجا میری؟

ـــ‌ خونه.

ـــ تو دستت چیه؟

دستهایم را نشانشان می‌دهم. یک کلید و یک بسته باز نشده سیگار. یکیشان پاکت سیگارم را می‌گیرد. باز می کند و یک نخ بیرون می‌کشد. 

ـــ تو جیبات چی داری؟

ـــ زیر شلواری که جیب نداره.

ـــ خونتون کجاس؟

ـــ ته همین کوچه.

تا اَخرَتم را می‌گردند و چیزی پیدا نمی کنند.

ـــ کبریت نداری؟

ـــ گشتی که!

پَکَر بسته‌ی سیگارم را پس می‌دهد.

ـــ برو خونتون.

ـــ خداحافظ.

چراغ سر کوچه دیگر چشمک نمی‌زند. صدای دمپایی‌ام موشی را در جوی خالی کوچه فراری میدهد. کلید را در قفل می‌چرخانم و می‌روم تو. چراغ اتاق را خاموش می‌کنم. روی تخت دراز می‌کشم و زیر سیگاری را می‌گذارم کنار دستم. هنوز در دماغم بوی لجن موج می‌زند، اما بیرون پنجره دعوای باد و برگ تمام شده.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 10:42  توسط ابوالفضل  | 

 

با خودم قرار گذاشته بودم این روزها مدام بخوانم و بنویسم. نه خواندم و نه نوشتم. فقط چای خوردم و سیگار کشیدم، دمم گرم.

کریمی را از پارسال ندیده ام. مری دیروزsms  هایم را جواب نداد. دلم برایش تنگ شده. فرخی هم که درد دندان را بهانه کرد و بی خیال شد. کرمی sms های غریب می زند. ته حرفهایش را قورت میدهد. حالم بد می شود. فکرم نمی خواهد کار کند. گمانم کسی در این میان دارد داستانهای نامربوط تعریف می کند.

ماه نشان و دندی چقدر قشنگ بودند. دلم برای یک آستارا رفتن هم تنگ شده.

چقدر هوا خوب است.

 

"سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم"

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 11:37  توسط ابوالفضل  | 

 

چه سفاکانه یکدیگر را سلاخی می کنیم!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 19:45  توسط ابوالفضل  |