|
دست نوشته های هر از گاهی من
|
"بوی عیدی بوی توپ، بوی کاغذ رنگی ..." فرهاد را زمزمه میکنم.
عطر چای تازه دم قوری و کتری روی والور اتاق را پر کرده.
می آید. سلام میکنم. علیکی نمی شنوم. یک استکان، چای تمام رنگ میریزد. نیم خیز می نشیند کنج دیوار و استکان را می گذارد کنار پایش روی زمین. از جیب کتش یک بسته فروردین در می آورد و یک نخ از آن را بیرون میکشد و دراز می کند طرف من.
_ میکشی؟
_ نه، تازه خاموش کردم.
فندکم را به او می دهم، سیگارش را روشن کند. به سیگار پک می زند و من را هم به هوس می اندازد. پاکت سیگار و فندک را توی جیبش می گذارد و خیره می شود به کف اتاق. سیگارش به نیمه رسیده و هنوز خاکسترش را نتکانده. قند نمی خواهد. استکان چای را یک نفس سر می کشد و بلند می شود. نگاهم روی خاکستر سیگارش که روی زمین افتاده جا میماند. باد از لای در سرک میکشد تو، میروم در را ببندم!
"با اینا زمستون و سر میکنم، با اینا ... "
صبحانه، نان سنگک داغ و پنیر ترد تبریز و استکانی چای تازه دم!
چقدر حالم خوب است!
" اما نکته ای که همیشه آزارنده است، بیگانگی مردم ولایات ما است، نسبت به هم، وگاهی بدبینی های توام با تحقیرهای کینه توزانه. اینکه کمتر به یکدیگر نظر خوش دارند. جوری دشمنی بیهوده و دردناک. وقتی فکرش را می کنم می بینم، می باید بسیار کار ضمنی و موذیانه روی فرهنگ ما شده باشد، تا ناکسانی توفیق یافته باشند به این صورت غم انگیز مردم ما را از هم، از خود دور گردانند. می باید حساب شده این کار شروع شده و ادامه یافته باشد تا اینکه جهت کینه مردم را از دشمن به خود برگردانده باشد، کینه ای مضحک و در عین حال فجیع! تقویت بیگانگی مردم، نسبت به خود بی سببی نیست.این تفرقه خود اطمینان بخش ترین پایگاه بوده و هست برای بیگانگان و مهاجمان. مردم را از یکدیگر بیزار کردن! چه سمی ثمر بخش تر از این؟! منطقه بجای طبقه! تبار بجای تنخوار! اگر پای صحبت مردم همدان بنشینی، از خصومت خود با کرمانشاهیان می گویند! اگر در چالوس باشی شاهد بد زبانی ایشان نسبت به گیلانی ها هستی! و هرگاه با مردم رضائیه همسخن بشوی، بد گویی از تبریزیان آغاز می شود! در زاهدان که نشسته ای، شاهد بد زبانی فلان کاسب گنابادی به بلوچ هستی. حرف زابلی را که با خراسانی می زنی، چنان از زابلی یاد می شود که پنداری صدها بار به محله ناوغونی ها شبیخون زده است.
نمی دانم این تخمه نادرست در کدام زمینه مساعد رشد یافته است؟ ... "
بی اجازه، از کتاب دیدار بلوچ نوشته محمود دولت آبادی.
می گوید: یک نخ سیگار بده بکشم.
می گویم: بگیر.
می گوید: پشگل گوسفند می کشی!
هه!
می گویم: گمانم سرما خورده ام.
می گوید: اتفاقا من هم سرطان مزمنم عود کرده.
در دلم می گویم: ای تف!
توی آینه خودم را نگاه می کنم.
کف خمیر دندان موقع مسواک زدن از روی چانه ام شره کرده پایین و جلوی پیراهنم را راه راه کرده.
باقی کف های توی دهانم را قورت می دهم.
می بینم دلم نمی خواهد سی ساله، چهل ساله، ... باشم. دنیا پر است از کودکانی که تقلا می کنند بزرگ شوند.
می بینم دلم می خواهد سه ساله، چهار ساله باشم.
دنیایمان کودک کم دارد.