|
دست نوشته های هر از گاهی من
|
سینه ام میسوزد. سیگارم را که هنوز تمام نشده توی زیر سیگاری له می کنم. دستم را پایه می کنم زیر چانه ام و غرق می شوم در خیالات بهم ریخته.
آمده بود درد دل کند. چشم هایش خون افتاده بود و هر بار که پلک میزد قطره اشکی روی گونه اش سر می خورد. می گفت: "منی که بچه های خودمو به زور پوشک می کردم از بد بختی کارم شده پوشک کردن پیرزن های رو به موت مردم ".
دلم می خواست در آغوشش بگیرم. اما نمی شد. جوان بود و زیبا، و ناموس مردم. بغض امان نداد حرف بزند. با گوشه چادر کهنه اش اشکهایش را پاک کرد. سرش را پایین انداخت و در پیچ کوچه گم شد.
باز هق هق گریه اش پتک به مغزم می کوبد.
ته سیگار له شده هنوز دود میکند.
دوباره سر درد.
پاکت سیگارم کو؟
می خواهم بیرون را تماشا کنم.
شیشه های پنجره تا نیمه بخار گرفته.
از بالای کدورت شیشه ها فقط آسمانی ابری پیداست، که خیال باریدن ندارد.
بروم کمی معصیت کنم، میر غضب دوزخ شکوه می کند از کسادی بازارش !
کنج دیوار کز کرده بود. توی تاریکی فقط سرخی آتش سیگارش پیدا بود. بعد از یک سال این اولین باری بود که یاد چشمهای گریان همسرش در دادگاه می افتاد. کام بلندی از سیگارش گرفت و با تکه کارتنی که زیر انداز کرده بود آتش کوچکی روشن کرد. هزاری هروئینی را که داشت توی قاشقی که همان اطراف پیدا کرده بود جوشاند و کشید توی سرنگ. آستینش را بالا زد و در آخرین روشنایی های آتش، سوزن را توی رگی از ساعدش فرو کرد. با خودش گفت فردا بروم پشت شمشاد های آنطرف کوچه شان، شاید بیاید پشت پنجره و بتوانم تماشایش کنم. اما هر چه فکر کرد نشانی خانه پدر زنش را بیاد نیاورد. دیگر نا نداشت. پلکهایش سنگینی میکرد اما نمی خواست چشمهایش را ببندد. آرام سُر خورد و به پهلو روی زمین ول شد.
صبح فردا چشمهای نیمه باز و منتظر مرد بود و صدای سکه هایی که رهگذران کنارش به زمین می انداختند.
اینجا هوا سرد است. باد می آید.باد با خود سوز گدا کش می آورد. آسمان گرفته. می گویند اگر برف ببارد از سرمای هوا کم می شود. اما اینجا ابر خیال باریدن ندارد.
اینجا دلها گرفته. غصه بیداد میکند. می گویند وقتی دلت می گیرد گریه کنی آرام می شوی. بغض راه نفس را بند آورده، اما اینجا کسی گریه نمی کند.
اینجا صورتها بی روح شده. انگار آدم ها همه مرده اند. می گویند مرده ها جم نمی خورند. اما اینجا اگر کسی را صدا کنی، مشت حواله چانه ات میکند.
اینجا همه دنبال یک لقمه نان حلال می گردند. اینجا همه نان تازه می خواهند. اینجا همه نان به نرخ روز می خرند. اینجا کسی به بربری بیات و تریت آبدوغ قناعت نمی کند. اینجا همه گرسنه اند.
اینجا هوا پس است!
اینجا هوا پس است!
پشت بساط واکسی اش کز کرده بود. مدام دستهایش را به هم میمالید، و چشمهایش کفشهای رهگذران را می پایید.
کسی از آن طرف خیابان آمد و نیم خیز روبروی پسرک نشست. آرام دستهای چرک پسرک را در دست گرفت و ها کرد. هیچ کلامی در میان شان نبود. بعد رهگذر از جیب پالتویش مشتی پسته و یک پرتقال درشت در آورد و گذاشت روی قوطی های واکس. لبخند زد.
سرما از لای ترکهای انگشتانش به استخوان های دستش سوزن می زد. چشم های پسرک رفتن مرد را نگاه می کرد.
چقدر شکسته شده ای رویای من!
رعنای دخترانه قامتت را در کدام خانه بخت گم کرده ای ؟!
گر گرفته ام از درون.
سالها گذشته و هنوز جرات پرسیدن نامت را هم ندارم.
و باز
منم و بار گران نگاههایت.
سر صبحی داشتم نگاه می کردم، دسته ای کثیر از کبوترانی را که هی چرخ میزدند توی آسمان، درست بالای بامی که جَلدَش بودند. گاهی آنقدر بالا میرفتند که دیگر به چشم نمی آمدند، اما لحظه ای بعد می دیدی پایینند. باز اوج میگرفتند و باز... . همه اش همین حوالی بودند انگار.
یعنی، می دانند صفای آن دور دستهای، دیگر از آن بالا نزدیک را ؟!
منظورم چیز دیگری است.
اصلا هیچ !
تف بر تمام لحظه هایی که خیال تو از تنهایی ام ربود.
و من،
که گاه و بی گاه
صدای ترانه های تو را از بر می کردم."