تبليغاتX
سواد نامه
دست نوشته های هر از گاهی من

 

دو سال پیش که سیگار کشیدن را کنار گذاشتم سیگار ها خوشمزه تر بود.کنت مزه گه میدهد چرا؟ به سیگار زر آن موقع ها گفته زکی!شنیده ام می خواهند قلیان و قهوه خانه ها را جمع کنند؟! چه خوب! "الیوم استعمال توتون و تنباکو بای نحو کان در حکم محاربه با جای خالی است! "

ولی حیف! شاید دیگر تکرار نشود. دم ظهر های اردبیل! پشت میز و صندلی های چوبی و قدیمی چایخانه ابومسلم نشسته باشی، قلیان خوانسار نمدار پوف کنی. زل بزنی به بخار استکان چای. مقابل چشمک آب نبات های توی قندان تاب نیاوری و یکباره دو تا را با هم بیندازی توی دهانت. مزه مزه کنی، حض کنی، و پیکی چای و پکی به قلیان. چند میز آن طرف تر پیر مردی شهریار می خواند:

"

سن یاریمین قاصیدی سن ایلن سنه چای دئمیشم

خیالینی گوندریب دیر بس کی من آخ وای دئمیشم

باخ گئجه لر یاتمامیشم من سنه لای لای دئمیشم

سن یاتالی من گئوزومه اولدوزلاری سای دئمیشم

هر کس سنه اولدوز دییه ئوزوم سنه آی دئمیشم..."

صدای اذان مؤذن زاده اردبیلی می آید. بقیه چای را هرت بکشی بزنی بیرون.از کبابی کناردست بوی کباب مستت کند و با خود بگویی الان بر میگردم.. از عالی قاپو بروی سمت سقاخانه حضرت ابوالفضل (س)، روبرویش بایستی سلام کنی و در مسجدش دو تا دو رکعتی صفا کنی. وقتی در و دیوار مسجد را حسابی سیر کردی پاشنه کفشهایت را ور بکشی و بروی سراغ شیش های کبابی که صدایت کرده بود. دیگر چه چیزی ممکن است از این دنیا بخواهی. برای احساس خوشبختی یک لحظه هم کفایت می کند.

از خواب تازه بیدار شده ام، پس چرا اینقدر خسته ام هنوز ؟!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 8:42  توسط ابوالفضل  | 

 

دلم می خواست باران ببارد.

خدایا شکرت!

چه بارانی می بارد!

بروم بخوابم زیر آسمان و بمیرم برای بچه های کز کرده توی سرما.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 10:49  توسط ابوالفضل  | 

 

گفتم ابوالفضل دیکته  کند و من که همان خوزه آرکادیوی اول باشم بنویسم.

بگو استاد...

 سر را روی دست گذاشته و نگاه می کند و هی الکی آه می کشد نمی دانم چرا...

قیافه اش شده عین شاعرهایی که پول داده اند به ناشر و یک منظومه ی بیست برگی در آورده اند. دهان باز نکند میزنم صورتش را کج می کنم.

چشمهایش دو دو می زند روی کلمات بی ربط نوشته شده بر مانیتور و  انگار که می خواهد چیزی بگوید و اطوار روشن فکری بر کلمات غلبه دارد...

 لعنتی حرف بزن...

"مجتبی هم مرد. "

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 2:0  توسط ابوالفضل  | 

 

هر وقت چشمهایم را از خواب باز می کنم، سکوت است که اتاقم را پر می کند.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 12:46  توسط ابوالفضل  | 

 

بعید می دانم بد باشد برای مدتی مچاله باشی، وقتی کسی از آشنایان دور و برت را ،دست و پا بسته، با چهره ای بی روح و رنگ پریده، ته گودال گور دیده باشی. غمگین باشی برای هم او و هم خودت. و دمی که ناله های کسانش تو را باز می گرداند به خاطرات خراب، دلت بخواهد زار بزنی و نتوانی، هوار بزنی و نتوانی، خاک عالم را بر سرت بریزی و نتوانی، اصلا دلت بخواهد بمیری و نتوانی. کاش می شد اختیار خیلی چیز ها را که دارم بدهم و بجاش قلیلی از کار هایی را که نمی توانم،بتوانم.

حالم خوب خواهد شد،میدانم!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 9:50  توسط ابوالفضل  | 

 

نمی دانم باز چه مرگم است. همیشه خدا منتظر رسیدن خبری هولناکم، منتظر شنیدن صدایی مهیب، منتظر دیدن منظره ای دلخراش. دیدن کابوس های وحشتناک معمول خوابهایم شده.فکر کنم...

هه !

چه فکری ؟!

دیشب پیرمرد نحیفی مرد !

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 23:58  توسط ابوالفضل  | 

 

چند شب پیش تو خواب داشتم با پنبه دانه هام حال می کردم که یکهو دیدم تا زانو فرو رفتم تو گند و کثافت. همه جا رو گُه گرفته بود. نکبت از در و دیوار شهر می بارید. آدمها شبیه لش مرده های گندیده بودند. همه جا تا خرخره پر از لجن و بوی تعفن بود. سردم بود. خیلی ترسیده بودم. کم مونده بود خودمو خراب کنم. نمی دونم چطور شد که خودم رو هم دیدم. منم یکی بودم شبیه بقیه. و ترسم فروکش کرده بود. 

  

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 11:11  توسط ابوالفضل  | 

 

سر شب پنجشنبه.

شب جمعه.

گاه گذشتگان.

اموات.آنها که رفته اند به جایی که همه خواهند رفت بالاخره.

نمی دانم آنها که نرفته اند چه میکنند، یا چه می خواهند بکنند. اینکه منتظر چیزی، خبری، کسی هستند؟ یا که نه، فقط مانده اند تا ببینند چه می شود؟ همین را می بینم که ؛

مدام چیزهایی پچ پچ میکنند در گوش هم، بعد هوار می کشند و دست پاچه میدوند دنبال هر چیزی غیر از آنچه که باید بروند بدنبالش. هر چیزی را نگاه میکنند الا همانی که دیدنش لازم است. دست می اندازند هر آنچه را که پیش رویشان باشد، غافل از اینکه گرفتنی چیز دیگری است، جای دیگری است، اصلا جور دیگری است.

و وای بحال من ! می دانم خیری، خبری، وقوع واقعه ای در راه است! اما گوشهایم را گرفته ام میان دستهایم تا به خیال خودم یخ نزنند در این زمهریر زمستانی، و هی گول میزنم خودم را و خواب هام را.

خیالتان خالی باد، از تشویش و پریشانی!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 20:44  توسط ابوالفضل  | 

 

 

بلند بلند بخوانید!

 

خدای من!

چقدر خوشحالم!

و چقدر حالم خوب است!

دلم می خواهد هورا بکشم،هی بدوم این طرف آن طرف،بپرم بالا و پایین،شادی کنم، بخندم،بخندانم،آواز بخوانم،برقصم،برقصانم.چرخ بزنم،و باز چرخ بزنم.تمام صداها را شبیه شیوا ترین و شادترین ترانه های عالم می شنوم.همگان را بهترین دوستانم می دانم و دور و برم را به زیبا ترین شکل ممکن.انگار هیچ نقصی نمی بینم!نه توی خودم،نه کس دیگری و نه دنیایم.همه درست همان جا هستند که باید باشند، هیچ قصوری حتی در رویا هامان هم قابل رویت نیست،رنگ و روی دیگری گرفته انگار دنیا،وای که چه خیال خوشی!دلم می خواهد شادی هایم را مشت مشت بریزم سرا روی رهگذران، سبد سبد گل بدهم به دستشان و صورت هاشان را غرق بوسه کنم.شادمانی چیزی است که هر قدر ببخشی کم که نمی شود،زیاد هم می شود.جشنی بر پا کنم و هرچه و هرکه را در کائنات هست، دعوت کنم به نور بودن، رها بودن،به آرامش.

و دور کنم نا خواستنی ها را از همه:

از دختران،که ماه خواهرهایم اند.و پسران،که محبوب برادرانم.و ببوسم دستان همه زنان،که مهربان مادرانم اند.و شانه های همه مردان،مردانه پدر هایم .

هوا خوب است، زمین خوب است، و هرچه در هوا و زمین است.

خدایا شکرت.

پس چرا معطل ام؟حیف است! کاش الان اینجا بودید، دوستان دیده و نادیده ام!

 کوچک و بزرگ دست های هم را می گرفتیم ،عمو زنجیر باف!

شعر می خواندیم

بازی می کردیم.

می خندیدیم.

و آنقدر می خندیدیم که عالم پر می شد از قهقهه خنده هامان، از شور و شَعَفمان، از شیرینی لحظه هامان،

همه تان را

هر چقدر که فکر کنید

دوست میدارم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 12:23  توسط ابوالفضل  | 

 

چند وقت پیش، با تقی جایی بودیم. تلفن زنگ زد و کسی او را خواست. وقتی با تلفن حرف میزد احساس کردم دردش گرفته است. سگرمه هایش درهم رفته بود.تلفن را سر جایش که گذاشت، سرش پایین بود. آرامش همیشگی صورتش ترک خورده بود. می خواست باز آرام به نظر برسد اما کمی دقت راحت می فهماندت درون این آدم غوغایی است.

نگاه پرسانم را که دید خودش شروع کرد:

«می دانی که بود؟!»

«یکی از بچه ها بود که دو سال و اندی است اعتیادش را کنار گذاشته. چند ماه پیش مادرش می گفت به تومور مغزی بدخیمی مبتلا شده. یک ماه پیش که رفته بودم عیادتش، یک طرف بدنش کاملا لمس و بی حرکت شده بود، خودش را هم نمی توانست جمع و جور کند.

امروز می گفت، چند روزی است که طرف دیگر بدنش هم همان طور شده. دیگر به سختی می تواند حرف بزند حتي و اینکه الان مادر است که گوشی تلفن را برایش نگه داشته. »

و سرش را باز پایین انداخت.

سکوت بود میانمان. دنبال بهانه ای، حرفی، چیزی بودم برای فرار. ولی مگر می شود روی حرف مرگ

 حرفی زد؟!

یکهو با لبخندی که معلوم نشد همان خنده غم انگیز تر از صد گریه بود یا نه، ادامه داد:

« با آن حال خرابش زنگ زده بود که بگوید بخاطر این چند سال پاکی اش دچار غرور شده، و اینکه این، عجیب اذیتش می کند. می پرسید این غرور را چطور از خودش دور کند !؟ »

 

همین!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 11:2  توسط ابوالفضل  |