تبليغاتX
سواد نامه
دست نوشته های هر از گاهی من

 

نیمه های شب يك شنبه.

 

خیلی وقت است خلوتهایم خراب شده اند.

خواستنی نیستند ،بدرد بخور نیستند ، اصلا دیگر شبیه خلوت نیستند .پر شده اند از هیاهو ، از همهمه ، از صداهای گنگ و مبهم عده ای کثیر که با هم حرف میزنند .هی حرف میزنند ، هی حرف میزنند ، و باز هی حرف می زنند .

هر چه پنبه می تپانم توی گوشهایم افاقه نمی کند.صداها همه از پشت پرده گوشم اند انگار، از توی کاسه سرم ،توی مغزم.بعد از مدتها باز به فکرم رسید یک شش لولی چیزی گیر بیاورم ،آرام و بیصدا جمع شان را نشانه بگیرم و بوووووووم با یک گلوله همه شان را بمیرانم .

 چطور است ؟

ولی نه

بگذار آنقدر زر بزنند تا جانشان درآید.

تا جانم بدر آید.

هون لق همه شان.

هوس یک پیزای مشت کرده ام.

بزودی

به شکرانه آنچه دارم

و آنچه ندارم

یک روز

صبح تا غروب

ریه ها یم را

به چشیدن هوای تازه دور دستها مهمان خواهم کرد.

و چشمهایم را

به دیدن دریا

و گوشهایم را

به شنیدن صدای آب

و لبهایم را

به خواندن یک غزل ناب

حتی دستهایم را و پاهایم را

به رقصیدن و پیچ و تاب

و عقل و هوشم را

به خواب

و دست آخر شکمم را به یک دست چلو کباب مهمان خواهم کرد.

از فکرش هم کیفور شدم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 10:58  توسط ابوالفضل  | 

نمی دانم چه!

 

و شاید هم بدانم کسی چه می داند!

 

سرماخوردگی دارم،

 فردا نمی توانم،

 آمپول دارم،

 اذیت می شوم،

 تعبیر بخواب دیدن مرتضی!

دو سه روزی میشود که پیپ نکشیده ام ، تازه گی ها وقتی می کشم احساس خفگی میکنم ، احساس بدبختی ، احساس ابتلای به سرطان ، احساس حلول مرگ در ذره ذره وجودم . کاش بشود که دیگر نکشم . اگر این فرار از لحظه ها را مهار کنم ، این فرار از فکر نکردن به این دقیقه ای که تویش هستم را ، مقاومت در برابر وسوسه س موک چندین برابر میشود و هوس دود ،

 پشم .

دو سه روز است حوصله کتاب خواندن ندارم. حواسم باز پی خبط های گذشته است ، درس ، دانشگاه ، خدمت . کاش آن موقع ها به حرف روح اله گوش میدادم و در کنکور هنر شرکت میکردم .

شاید کسی بودم برای خودم الان.

شاید.

 هه!

 مهم نیست!

مریضم !

 جون و هوتاروی از سرزمین شمالی!

 هنر، وسط هفته ، هوای مسافرت، خستگی، خلاصه همه چیز؛

 انگشتر عقیق اصل، آهنگ، آواز، آرزو، دریا، دور، رویا، رهایی، روز، روز خوش، روزگار، دوران، درد، دسیسه، دوری، دلتنگی، دلپیچه ، دًوًران، دود، و دوستانی که دیگر نیستند تا با هم تمام چرند های دنیا را مرور کنیم.

هون گشادی، نفس عمیق، عکس یک نوزاد، غصه، قصه، قرار، بی قراری، زنگ، تلفن، مریم!

 هم همان مریم و هم مریم خانم ایمانی حتی مریم خانم افشار!

هه!

 هس خلی!

 باغ، جوجه، سگ، سکوت، دشت، صحرا، سوسوی چراغ های شهر، صدای باد لابلای برگ درختهای صنوبر، خنکای لرز آور لذیذ، دود، کباب، سیگار وینیستون و الکل سفید.

 خستگی، خواب، و خیال ناراحت. خلوت، خلوص، خیره به جایی دور و خشکی خش خش برگ های پاییزی.

خلاصه اینکه هم خاطرات خوب وهم خاطرات خراب. خراب خراب.

 گوه گیجه، گوه گیجه غلیظ و دیگر هیچ.

 

    نمیدانم چرا باز هوس کردم بنویسم همین نمیدانم چه ها را . و نه تنها برای خودم، که برای خیلی ها. مطمئنم لای همان خیلی های نادیده ام ،دست کم یک وجب جای دنج برای من، باید باشد. نه ؟!

بروم ببینم چه میشود. یک دفعه دیدی چیزی شد وه ! بیا و ببین.

فکر کنم برای مقدمه علی الحساب همین کفایت کند.

 

فعلاٌ .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 12:7  توسط ابوالفضل  |