|
دست نوشته های هر از گاهی من
|
گفت «تو کارتت بنزین داری ده پونزده لیتر بم بدی؟» گفتم «بنزین پیدا کردی چن قطره به منم بده با قطره چکون بچکونم تو چشمم!» نفسش را بیرون داد و سرش را تکان داد. لابلای حرفهامان گفتم «راستی! به کی رای میدی؟» گفت «معلومه! به همین!» گفتم «د! الان داشتی ناله میکردی که؟!» گفت «نه! تو نمیفهمی.» موقع خداحافظی گفتم «بذا ببینم میتونم از کسی برات بنزین بگیرم.» گل از گلش شکفت. کارت سوخت را که برگرداند گفت «گفتی به کی رای میدی؟!» گفتم «هه! چطور؟! تو که...» گفت «به! اختیار داری داداش!»
پینوشت:
ـــ پینوشتش را پاک کردم.
حیدربابا، مرد اغوللار دوغگینان
نامردلرین بورونلارین اوغگینان
گدیکلرده قوردلاری توت، بوغگینان
قوی قوزولار آیین- شایین اوتلاسین
قویونلارون قویروقلارین قاتلاسین
ـــــــــــــــــــــــــ
مردانِ مرد زاید از چون تو کوهِ نور
نامرد را بگیر و بکن زیر خاکِ گور
چشمانِ گرگِ گردنه را کور کن به زور
بگذار برههای تو آسودهتر چرند
وان گلههای فربه تو دنبه پرورند
پینوشت: ترجمه منظوم از دکتر بهروز ثروتیان
توی پیادهرو که میآمدم، از دور دیدم داوودپنجاه هم دارد پشت شیشهی عقب ماشینش کاغذ سفیدی با نوشتههای سبز رنگ میچسباند. آستینم را دادم بالا تا روبان دور مچم دیده بشود. کاغذ را چسباند، ماشینش را قفل کرد و رفت توی کوچه. از کنار ماشینش که رد میشدم دیدم درشت با ماژیک نوشته: "فروشی، مدل ۵۰، همراه: ×××××۰۹۳۷۵۴"
شب که رفتم زنم را از خانهی مادرش بیاورم، نرفتم تو. دم درشان منتظر ماندم تا بیاید. موقع خداحافظی مادرزنم گفت «آقا فلانی!» گفتم «بله حاجخانم؟» گفت «به کی رای میدی؟» پیشانیام را خاراندم و گفتم «مممم! به اونیکی حاجخانم!» توی چشمهام نگاه کرد و لبهاش را به هم فشار داد. گفتم «چطور حاجخانم؟» گفت «هیچی. هیچی. همینطوری پرسیدم.» بعدها که زنم بهام گفت مادرش، پدر و برادرهاش را هم مجبور کرده به اینیکی رای بدهند، نمیدانستم از اینکه کَلَکم گرفته بود خوشحال باشم یا ناراحت.
وقتی پیچیدم دیدم چند قدم جلوتر رو به من ایستاده. توی ایستگاه روبروی مجتمع از اتوبوس پیاده میشد و سر چهارراه میپیچید سمت راست. این آخریها متوجه شده بود که تعقیبش میکنم. یک لحظه دم در میایستاد. نگاهی بهام میکرد و میرفت تو. دو سه سال پیش دیپلمم را از همین جا گرفتم، توی مجتمع کارهای دفتری انجام میدهم. چند بار از خانم مرادی، یکی از معلمهای مجتمع خواستم برود و از طرف من باهاش حرف بزند. قبول نمیکرد. میگفت خودم باید بروم. خودم باید باهاش حرف بزنم. نمیدانستم چهکار باید بکنم. یک قدم آمد جلو. با خودم گفتم الان است که فحشم بدهد. اما بهام لبخند زد. من هم خندیدم. به لبهاش رژ صورتی کم رنگ زده بود. گفت «با من کاری دارید؟» کف دست راستم را طوری که ببیند تا کنار صورتم بالا آوردم و سلام گفتم. گفت چی؟ باز همان کار را کردم. گفت «زبون نداری؟» نوک انگشت اشاره دست راستم را گذاشتم روی لبهام. بعد گذاشتمش روی گوشم و باز کف دستم را نشانش دادم. چشمهاش گرد شدند. از توی جیبم نامهای که مدتها پیش برایش نوشته بودم را درآوردم و بردم طرفش. لبخند روی لبهاش محو شد. نامه را ازم نگرفت. برگشت. تا دم در دانشکدهشان را به دو رفت و بیمعطلی پیچید تو.
تا نشست دستش را دراز کرد و صدای ضبط صوتم را کم کرد. ناخنهای بلندش را لاک قرمز زده بود. گفت «قربونت برم.» نگاهش کردم و با خودم گفتم: منم قربونت برم! به لبهاش هم رژ قرمز مالیده بود. «چه خبرته؟ امروز بلا شدی!» از گوشه چشم داشت براندازم میکرد. گوشهایم داغ شدند. «شازده پسر! چه بیتربیت! میتونی مگه؟!» ساعتم را نگاه کردم. پایش را انداخت روی پاش. بند صندلهاش را پیچانده بود دور مچ پاش و گره زده بود. گفت «چی؟! عمرا اگه بتونی!» سیگاری روشن کردم و دودش را از پنجره فوت کردم بیرون. دلم میخواست یکراست بروم سر اصل مطلب. گفت «باشه. اگه وقت کردم مییام میببینم چیکار میکنی.» باز نگاهش کردم. چشمکی بهام زد. صدای ضبط را بلند کردم. «خب باشه. سر شب زنگ میزنم بیای دنبالم. الان کار دارم.» موبایلش را بست و گذاشت توی کیفش. لبهاش را با زبان برق انداخت و گفت: «منم یه نخ سیگار بکشم دیگه شازده. خب؟!» و دستش را برد طرف پاکت سیگاری که کنار دنده ماشینم گذاشته بودم. از توی آینه سقفی عقب را نگاه کردم و گرفتم کنار خیابان. گفتم: «گم شو پایین ج...»
تمام مدتی که قهوهام را میخوردم با خودم میگفتم هنوز با هم اینقدر خودمانی نشدهایم که چنین اساماسی بهام بدهد. دل بی دل کردم و صندلیام را کشیدم جلو. دکمههای گوشی موبایلم را چند بار زدم و اساماس را پیدا کردم. گفتم «شیما خانومی! منظورت از این اساماسی که یک ساعت پیش فرستادی چی بود؟» و صفحهی گوشی را نشانش دادم. خواند. گفت «من بهت همچین اساماسی ندادم!» خودم را روی صندلی جابجا کردم و از گوشهی چشم نگاهش کردم. گفتم «خودت دادی دیگه!» گفت «نه! من ندادم.» صفحه موبایل را برگرداندم طرف خودم و گفتم «ببین! نوشته فرام...» ادامه ندادم. آب دهانم را قورت دادم و پیشانیام را خاراندم. ابروهاش را در هم برد. کمی فکر کرد و گوشی را از دستم قاپید. اساماس را که دوباره خواند چشمهایش گرد شدند. گوشی را پرت کرد روی میز و بلند شد. کیفش را برداشت و رفت. گوشی را برداشتم دوباره خواندم:
From: Shiva
25_May_2009
12:25
AHHH! Where r u baby?
I need somebody tuch me…
yangın her aşkın yolu sevdim gördüm
gözlerin karanlık kuyu düştüm öldüm
ahhh gönlüm şimdi başka yare mesken
ahh el çekmiyor kara sevda benden
sen hangi elde sevda olup açtın
ben karlı dağlar misali yanlızım
yok bir sitemim hayata herşey kısmet
soldu gençliğim ömrümü aşkla ziyanettim
ağla gönül nasip deilmiş vuslat
rahat uyu yar sana hakkımı helal ettim.
توی خوابهام هم تلافی نمیکنی بدیهایم را.
نگه داشتهایشان برای کی؟
ا.ل
هر وقت خون و خونریزی باشد، برنده کسی است که میتواند بکشد.
از آتش زردشت، هوشنگ گلشیری
اساماس بدهی ۲۵ درصد. زنگ بزنی دیگر حتما.
موبایلم ایدز گرفته!
گفته باشم!
برتی فرار از این لجظههای سگی که هستم توش
کاش چیز بهتیر بود عیز از ارق سگی.
تا چند صفحه مانده به آخر قصه چند بار خواستم کتاب را ببندم و دیگر نخوانم. هر بار سیگاری روشن میکردم و...
"«مثل اینکه جنابعالی متوجه نشدید چه عرض کردم. من نیستم، این کاره نیستم.»
میچرخد، بر یک پا، انگار میخواهد دور دیگری را هم برقصد: «اما تقصیر خودم بود که به این...»
نسرین نمیگذارد حرفش تمام شود و یا حتی اشارهاش را کامل کند. از صدا میشود فهمید که زده است، و محکم.
«من چی، مادر...؟»
حالا دیگر همه بلند شدهاند. مقداد دو دست نسرین را گرفته است..."
دیگر نتوانستم. کتاب را بستم و پرتش کردم روی میز. بلند شدم و طول اتاق را رفتم و آمدم. فحش میدادم. گفتم، گفتم «حیفِ وقتی که تا همین جا صرف خواندنش کردم!» گفتم «آخر اینها نوشتن داشت؟» گفتم «آخر این آدمها تصویر شدن میخواست؟» فتیله را توی زیرسیگاری له کردم. با خودم گفتم «ببین یک قصه چطور حالم را...» گفتم «"نسرین" که خاباند زیر گوش "اختر" گوشم سوت کشید. گونهام داغ شد.» سیگاری روشن کردم. با خودم گفتم «گونهام داغ شد. گوشم سوت کشید.» و کف دستم را گذاشتم روی گوشم. کتاب را از روی میز برداشتم و باز کردم. بوی الکل توی هوا را میشنیدم وقتی "اختر" حرف میزد. مردها رفتند بالا. بعد "نسرین" و "اختر" و "عزیزنسب". من هم از پلهها بالا رفتنی بوی تریاک زد توی دماغم و بعد آن حرفهای پای منقلی."... و هر دستی دستهای دیگر را مشت کند طوری که دستها انگار فقط یک کومه گوشت و عصب و عضلهی بههم گره خورده باشد.»
فکر کردم. کتاب را رو به عقب ورق زدم. از سر نو:
"به خدا من فاحشه نیستم
ساعت چهار و نیم بود. همه هم تا پنج مسلما نمیرسیدند. میز آماده بود. فقط..."
پ.ن: "به خدا من فاحشه نیستم" داستانی است از هوشنگ گلشیری.
نشسته بودم روی نیمکت پارک. چانهام را گذاشته بودم کف دستهام و فتیلهی سیگارهایی که انداخته بودم جلو پام را نگاه میکردم. زنبیل پارچهای کهنهاش را گذاشت آن سر نیمکت و نشست. از قوطی کبریتی که توی هوا تکان داد صدایی در نیامد. سیگار را از بین لبهاش برداشت و آرام گفت «کبریت داری پسرم؟» نگاهش کردم. دستم را بردم طرفش و فندکم را روشن کردم. مشتم را توی دستهاش گرفت و سیگارش را روشن کرد. گفت «دستی شوما درد نکنه.» و تکیه داد. سیگارش را که میکشید نگاهش میکردم. یواشکی گفتم «آقاجون!» زیرچشمی نگاهم کرد. سرش را چرخاند طرفم. لبخند محوی روی لبهاش بود. گفتم «بغلم میکنی حاجی؟» همانطور نگاهم میکرد. خودم را کشیدم کنارش و آهسته بغلش کردم. سرم را گذاشتم روی شانه پیرمرد و چشمهام را بستم. او هم آرام آرام دستهاش را از روی پهلوهام سراند پشتم و بغلم کرد.
او آنطرف میز کوچکمان نشسته بود و من اینطرف. هم او ساکت بود و هم من. لیوان سوم را همزمان از لبهامان آوردیم پایین. نگاهش کردم. چشمهاش کمی خون افتاده بود و برق میزد. لبهای گوشتالودش را با زبانش برق انداخت. دستهام را گذاشتم لبهی میز و خم شدم جلو. سرم را بردم طرفش. چشمهام را بستم و لبهام را جمع کردم. اول نفسش خورد به صورتم و بعد لبهاش نشست روی لبهام. تنم دیگر برای خودم نبود. سست شده بودم. عقب کشیدم و نشستم روی صندلی. لیوان چهارم را هم که سر کشیدم فقط ضبط صوت بود که داشت ترانه میخواند. لیوان را روی میز جا دادم و تلخی دهانم را با یک قاشق ماست گرفتم. گفتم... نه، چیزی نگفتم. فقط بلند شدم و قدم را خم کردم روی میز. باز لبهاش را گذاشت روی لبهام. خودم را ول کردم روی صندلیام. گفتم «دیگه بسمه...» گفتم «اما نه... آخریش رو تو بریز برام.» خندید. بطری عرق را برداشت و لیوانم را لبالب پر کرد. لیوان را گرفتم توی دستم و بردم طرفش. گردنش را خم کرد طرف شانهاش و با چشمهایی خمار نگاهم کرد. گفتم «چه خوب که تو دندانپزشکی، نه جراح قلب.» بهام اخم کرد و خندید. گفتم «به سلامتی لبهای براق و تپلات.» و لیوان را تا ته سر کشیدم. دهانم را با پشت دستم خشک کردم و نفسم را توی هوا ها کردم. پاکت سیگارم را برداشتم و یک نخ سیگار از توش درآوردم. فندکم را از لابلای خرت و پرتهای روی میز پیدا کردم و بلند شدم. گفتم «با این همه عرقی که میخورم و سیگاری که میکشم، حتما کارم میافته به جراحی قلب باز.» همانطور ساکت نگاهم میکرد. سیگارم را روشن کردم و فندک را انداختم روی میز. خم شدم و دود توی سینهام را فوت کردم توی صورتش. از وقتی زنم شده بود با هم ننشسته بودیم به عرقخوری. زیرسیگاری را از روی میز برداشتم و با ساعدم تمام چیزهای روی میز را ریختم پایین. همانطور ساکت نگاهم میکرد. زیرسیگاری را گذاشتم جلوش روی میز. رفتم پشت پنجره اتاق و توی کوچه را تماشا کردم.
توی اتاق که آمدم، آینه کوچکش را بست و توی کیفش گذاشت. قندان را گذاشتم روی میز. کیفش را انداخت پای تختخواب و رفت جلو قفسهی کتابها. لیوانها را از چای توی فلاکس پر کردم. روی پنجه بلند شد. دستش را دراز کرد و از بالاترین ردیف کتابی را بیرون کشید. شالش سر خورد روی شانههاش. پشت و روی جلدش را نگاه کرد و برگرداند سرجایش. رفت روی تختخوابم نشست و پایش را انداخت روی پاش. گفت «وای... جورابم در رفته.» و پاچه شلوارش را تا روی ساقش بالا کشید. گفتم «عب نداره غصه نخور. چایی بخور.» لبخندی زد و ابروهاش را بالا انداخت. سیگاری روشن کردم. زیرسیگاری را برداشتم، رفتم و کنارش نشستم. گفت «اه، چقدر سیگار میکشی؟» گفتم «زیاد...» ادایم را درآورد و پاچهاش را پایین داد. پک بلندی زدم و سیگار را گذاشتم لبه زیرسیگاری. با نوک انگشت گوشوارهاش را گرفته بود و بیرون پنجره را نگاه میکرد. آب دهانم را قورت دادم. بغلش کردم و گونهاش را بوسیدم. جیغ خفهای کشید و خودش را از لای بازوهام بیرون کشید. ایستاد روبروم. لپهاش گل انداخته بود و نفس نفس میزد. محکم خاباند زیر گوشم. هر چه از پشت سر صدایش کردم نایستاد. کفشهایش را پوشید و در را پشت سرش محکم کوبید. چایم را خوردم و نفس راحتی کشیدم. پی کیفش را که بگیرد از دلش در میآورم.
کتش را که درآورد، دیدم قوز پشتش کولهی کهنهای بوده که زیر کت پوشیده بود. کوله را درآورد و کتش را دوباره پوشید. بالای خیابان را نگاه کردم. لابلای ماشینهایی که با سرعت میآمدند خبری از اتوبوس شرکت واحد نبود. داشت آرام و با دقت کوله را خالی میکرد روی صندلی کناریاش؛ یک حلقه پر از کلیدهای زنگ زده، یک سیدی کهنه، یک پریز برق، چند نوار ضبط صوت، یک قرقره نخ، یک مجسمه بدون سر گچی از یک زن. یک قاشق کج و یک آینهی ترک خورده موتورسیکلت. از روی صندلی بلند شدم و رفتم تا لب جدول کنار خیابان. اتوبوسی آمد و بدون اینکه بایستد رد شد. نگاهی به ساعتم انداختم. این پا آن پا کردم و برگشتم طرف صندلی. مرد یک ردیف دندان مصنوعی که از وسط شکسته بود را توی دست گرفته بود و نگاه میکرد. شمرده شمرده گفت: «شیکسته ... باس بچسبونمش.» فتیلهی خاموش شدهی سیگارش از لای لبهاش افتاد. دندانها را لای دستمالی پیچید و گذاشت توی جیب کتش. سرش را بالا آورد و نگاهم کرد. از ته کوله یک عروسک پارچهای کهنه و کثیف درآورد و دراز کرد طرفم. «مال دخترمه. گف بابایی حالا که میری مسافرت و منو نمیبری اقلن اینو ببر بگردون با خودت. هه هه! بَچَس دیگه!» عروسک را بوسید و برگرداند توی کوله. دستم را بردم توی جیبم و پولهایم را درآوردم. از لابلایشان یک بلیط و کهنهترین صدتومانی را که داشتم بیرون کشیدم و بقیه پولها را برگرداندم توی جیبم. اتوبوسی ایستاد؛ «پارکشهر؟» از پلهها بالا رفتم و بلیط را دراز کردم طرف راننده؛ «پولیه!» رفتم و میله وسط اتوبوس را گرفتم. صد تومانی را نگه داشتم و بلیط را گذاشتم توی جیبم. اتوبوس که راه افتاد هنوز داشت با خرت و پرتهاش ور میرفت.
"انسان از آنچه که نمیفهمد ترس دارد."
(سرگذشت ملالانگیز، چخوف)
ـــ تازه فهمیدم چرا اینقدر از تو میترسم من.
اساماسهایی که جواب ندادهای به جهنم،
قبض موبایلم را حلالت نمیکنم.
ـــ حیف
! ضایع کردی تمام ترانههایی که دوست داشتم.
از دفترچه خاطرات یک دختر
(آنتوان چخوف)
۱۳ اکتبر
امروز بیاندازه خوشحال هستم... زیرا سرانجام عشق بهسراغ قلب من آمد. چشم حسود کور... باور کردنی نیست. حالا دیگر همه چیز در نظرم عوض شده است... امروز از صبح زود، جلو پنجره اتاقم مردی بلند قد و مو سیاه پیدرپی به اینسو و آنسو میرود. سبیلهای خیلی قشنگی دارد! چند روزی است که از صبح تا تاریک شدن هوا، جلو پنجره اتاق من پرسه میزند و مرتبا بهطرف پنجره نگاه میکند و من ظاهرا به او بیتوجه هستم و هیچ اعتنایی به نگاههای او ندارم.
۱۵ اکتبر
امروز از سپیده صبح تا شب، باران مثل سیل از آسمان به زمین فرو میریخت ولی آن مردک بیچاره مانند روزهای پیش، صبح زود خودش را بهمقابل پنجره اتاق رسانده بود و طبق معمول درحال قدم زدن بود. دلم برایش سوخت و برای آنکه او را دلگرم کرده باشم و همچنین بخاطر تشویقش، چشمکی زدم و بوسهای روی هوا برایش پرتاب کردم. او با تبسم شیرینی به بوسه من پاسخ داد. من نمیدانم که او کیست. خواهرم «واریا» فکر میکند که آن مرد مو سیاه عاشقش شده است. به همین جهت امروز به من گفت: «بخاطر عشق من است که او در زیر باران ایستاده و با وجود آنکه تمام هیکلش خیس شده باز هم از جلو پنجره دور نمی شود...» اما به نظر من «واریا» دختر بیکلهای است. آخر چطور امکان دارد که مرد مو سیاهی، یک دختر چشم و ابرو مشکی را دوست داشته باشد. مادرم از قضیه آگاه شده است. ما (من و واریا) بدستور او بهترین لباسهای خود را به تن کردیم و سر و صورت خودمان را به بهترین وجه آرایش نمودیم و آنگاه جلو پنجره نشستیم. مادرم گفت: «احتمال دارد که این مرد، آدم حقهباز و یا آنکه آدم خوبی باشد، ولی در هر حال شما باید توجه او را بیشتر به خود جلب کنید.» من گفتم: «شما اشتباه میکنید مادر، او حقهباز نیست.»
۱۶ اکتبر
«واریا» خیلی ناراحت است، خیال میکند که من جلو سعادت و نیکبختی او را سد کردهام، همچنین فکر میکند که من باعث ناراحتیاش شدهام. اما من، بهنظر خودم هیچ گناهی ندارم، زیرا مرد مو سیاه به «واریا» توجهی نمیکند بلکه به من علاقه دارد. نزدیکهای عصر یادداشتی نوشتم و بهطرف مرد مو سیاه پرتاب کردم... او یادداشت را برداشت و خواند. اما او خیلی حقهباز است زیرا از توی جیبش تکهای گچ خارج کرد و روی آستین کتش با حروف درشتی نوشت: «حالا نه» او چند دقیقه جلو پنجره پرسه زد بعد به پیادهرو مقابل رفت، با گچ روی دیوار نوشت: «با پیشنهادتان موافقم. اما حالا نه» پس از آنکه نوشته او را روی دیوار خواندم، او با سرعت آنرا پاک کرد. نمیدانم چرا قلبم اینچنین با شدت به تپش افتاده است؟
۱۷ اکتبر
امروز خواهرم «واریا» از شدت حسد و ناراحتی با نوک آرنجش سقلمهای شدید و دردآور به سینهام زد. بنظر من او دختر منحوس و کثیفی است. او قلبی انباشته از حسادت دارد. امروز هم مانند روزهای قبل، مرد مو سیاه مقابل پنجره قدم میزد. او حتی چند دفعه پنجره اتاق مرا به «آجان» محله نشان داد و چند دقیقهای با او به صحبت مشغول شد. شاید او از من در نزد «آجان» تعریف و تمجید مینمود و شاید هم میخواست حقهای سوار کند یا اینکه میخواست با وعده وعیدهای خود نظر «آجان» را نسبت به خود خوشبین نماید... امان از دست این مردها... شما مردها بیاندازه بدجنس و حقهباز و ستمگر هستید. اما در عین حال که بدجنس و ستمگر هستید، موجودی پرستیدنی و بینظیر نیز میباشید.
۱۸ اکتبر
دیشب برادرم از مسافرت آمد، اما قبل از آنکه بتواند به رختخواب برود، از طرف کلانتر توقیف و محبوس گردید.
۱۹ اکتبر
آن مرد رذل پست، کثافت و ناکس. تازه متوجه شدهام که در این مدت نه بخاطر من جلو پنجره میآمد و نه بخاطر «واریا» بلکه او برای دستگیری برادرم که پول ادارهای را به سرقت برده بود به آنجا میآمد و کشیک میکشید. اتفاقا امروز هم مرد مو سیاه را جلو پنجره دیدم. چند لحظه توی خیابان قدم زد و پس از آنکه خیابان خلوت شد روی دیوار نوشت: «از امروز دیگر کاری ندارم و به فرمان شما هستم». از شدت عصبانیت برای او شکلکی درآوردم و زبانم را نشان دادم... حیوان کثیف، رذل پست.
ـــ راستیات پشتم را تا کرد، دیگر بهام دروغ بگو.
پکی به سیگار زد و ساعتش را نگاه کرد. سیگار را گذاشت لبه زیرسیگاری و بلند شد. توی اتاق خواب چراغ کم نوری روی دیوار روشن بود. به زنش که به پهلو روی تخت دراز کشیده بود و آرام و یکنواخت نفس میکشید نگاه کرد. خم شد و آرام گوشه ملافه روی تخت را از زیر زنش آزاد کرد. بالشی که کنار تخت روی زمین افتاده بود را برداشت و برگشت. چند قدمی روبروی تلویزیون، روی زمین نشست. آتش سیگار به فتیله رسیده بود. لیوان کنار زیرسیگاری را برداشت و یک نفس ته لیوان را بالا آورد. سیگار دیگری گوشه لبش گذاشت و روشن کرد. تلویزیون را خاموش کرد و پلکهایش را چند لحظه بست تا چشمهایش به تاریکی عادت کنند. طاقباز روی فرش دراز شد و سرش را روی بالش گذاشت. ملافه را تا روی سینهاش بالا کشید. پکی به سیگار زد و دودش را توی هوا فوت کرد.
_ برای مویه و ماتم، تا دلت بخواهد وقت هست. برای خوش بودن کنار هم وقت تنگ است!
گونهاش را بوسیدم. ادکلنی که دوست داشتم را زده بود. دست کردم توی جیب کاپشنم یک پاکت مارلبرو باز نشده درآوردم و نشانش دادم. لبخندی زد و آنرا از دستم قاپید. توی اتاق نشیمن کاپشنم را در آوردم انداختم روی پشتی مبل و نشستم. رفت به آشپزخانه و چند لحظه بعد برگشت. فنجان چای و قندان را گذاشت روی میز جلوی پایم و سینی خالی را بغل کرد. پرسید: «چطوری؟» گفتم: «خوبم. تو خوبی؟» نفسش را بیرون داد و گفت: «آره.» فنجان چای را برداشتم و کمی ازش چشیدم. یک حبه قند انداختم توی دهانم، لم دادم روی مبل و چای را مزه مزه کردم. از آشپزخانه صدای باز و بسته شدن در کابینت و بهم خوردن ظروف شیشهای میآمد. چند باری آمد و چیزهایی روی میز گذاشت و برگشت: بستهی سیگاری که برایش گرفته بودم، فندک زیپوی خودش و زیرسیگاری. یک ظرف میوه و یک کاسهی بلوری پر از چیپس. یک پیاله ترشی، یک بطری بزرگ ماءالشعیر، دست آخر هم توی سینی دو گیلاس و یک سطل کوچک آورد که تویش یک شیشه ابسولوت گذاشته بود و دورش را با یخ پر کرده بود. فنجان چای را کنار گذاشتم و از توی جیبم پاکت سیگارم را درآوردم. روبهرویم نشسته بود و شانههایش را به جلو خم کرده بود. دستش را گذاشته بود زیر چانهاش و داشت یک پرِ درشت چیپس را ذره ذره گاز میزد. نگاهم میکرد. گفتم: «صبح بم زنگ زد گفت تو جادهام! خواست براش چند روزی مرخصی رد کنم. کجا رفته؟» سگرمههایش توی هم رفت. بلند شد و زیر لب چیزی گفت. رفت طرف تلوزیون، قاب عکس کوچک روی آن را خاباند و ضبط صوت را روشن کرد. پرسید: «شب میمونی؟» برگشت و روبهرویم نشست. گفتم: «با این بساطی که به راه انداحتی باید خر باشم که برم.» خندید و زیرسیگاری روی میز را سُر داد نزدیک دستم. سیگاری روشن کردم و پی حرفم را نگرفتم.
کتاب را بستم و کنار گذاشتم تا یک استکان چای بریزم برای خودم.
گفت: ترکیه چقدر جمعیت داره؟
گفتم نمیدونم.
گفت: مگه سواد نداری؟
گفتم: چه ربطی داره؟
گفت: توی کتاب ننوشته؟
گفتم: چه میدونم؟ نوشته؟
گفت: نمیدونم. منکه سواد ندارم.
و با اخم نگاهم کرد. نتوانستم جلو خندهام را بگیرم. او هم زد زیر خنده. یکی دو تا دندان کج و کرم خوردهاش از لای سبیل خاکستری و لب پایینیاش پیدا شد. بلندتر خندیدم. او هم بلندتر خندید.
گفت: الان زن و بچم فکر میکنن پدرشان توی تهران رفته سر کار.
گفتم: خب مگه هممون سرکار نیستیم؟!
گفت: چی؟!
گفتم: هیچی بابا. سیگار میکشی؟
خندید.
دوست دخترم گفت میشود الان بروی و یک شب دیگر بیایی؟ گفتم نمیشود! گفت وای! گفتم بار اول همیشه آدم این طوری میشود. گفت مگر بار چندمات است. گفتم حالا دیگر فرقی هم میکند؟! گفت چقدر طول میکشد؟ گفتم صبر کن. بازویم را فشار داد و گفت حالم دارد بد میشود. گفتم یک کم طاقت داشته باش. گفت اه! جان من بس کن. گفتم اینقدر تکان نخور. نفسش را توی سینه حبس کرد و دستش را گذاشت روی دهانش. یواشکی گفت یکی دارد میآید. گفتم هیس! با صدایی لرزان گفت با.....بام! چیزی نگفتم. گفت به خدا بابام! چراغ اتاق روشن شد. خشکم زد. به کندی بلند شدم و پشت سرم را نگاه کردم. زانوهایم لرزید. مرد میانسال تنومندی تمام چارچوب در را اشغال کرده بود. گفتم سلام! مرد دستش را از روی کلید برق پایین آورد و گفت زهر مار. دودستی چماقش را بالا برد و خیز برداشت طرفم. از بالکن طبقه دوم که پریدم پایین رضا چپی هم موتورش را روشن کرده بود. پریدم ترکش و الفرار. بین خودمان بماند؛ اینقدر که دلم برای شاه کلیدهایم که وقتی چراغ روشن شد، هول شدم و روی گاوصندوق بابای دوست دخترم جا گذاشتم میسوزد، برای پای شکسته و چراغ قوهام که دست دوست دخترم جاماند نمیسوزد.
دیر هست اما ...
"هر چه هست جز تقدیری که منش میشناسم نیست."
روزهای غریبی است این روزها. کلی خاطرهی خراب توی ذهنم زنده شده.
چند روز پیش، پدر یک دوست خوب، به رحمت خدا رفت.
نفسم بزور از ته حلقم بالا میآمد. توی راهرو نیمخیز پاشنههای کفشم را ور کشیدم. قدم راست نشده پس کلهام قایم خورد به زیرپله. برق از چشمهایم پرید. سرم را گرفتم لای بازوهام و چهار زانو نشستم روی سنگهای سرد کف راهرو. صبر کردم. زقزق ملاجم که آرام شد بالا را نگاه کردم و بلند شدم. بیرون در از توی جیب پیراهنم سیگاری درآوردم. گذاشتم گوشه لبم و در را پشت سرم آرام بستم. لیوانی چای برای خودت ریخته بودی و یک بر لم داده بودی کنار بخاری. کتابی گرفته بودی توی دستت و چشمهایت روی سطور صفحههایش دودو میزد. گفتم: بلند شو جایی بریم. گفتی: بیرون سرده. میخوام شعر بخونم. گفتم: اصلا خودت خود شعر. سرت گیج نمیره اینقدر زل میزنی به این کلمات کج؟! سرمای بیرون هم برای خودش صفایی داره... نگذاشتی حرفم تمام بشود. گفتی: چقدر حرف میزنی؟! حوصلهام سر رفت. گوشهایم داغ شدند و نفسم تنگ شد. چند دقیقه بیصدا نگاهت کردم. حتی سرت را بالا نیاوردی ببینیام. فندکم کو؟!
پسربچهی چهار پنج ساله از تاب پایین پرید و رفت روبروی زنی که کنار محوطه بازی ایستاده بود. زن گوشه چادرش را به دندان گرفت و خم شد. گوش پسربچه را توی مشت پیچاند و محکم خاباند زیر گوشش. پسرک دستش را گذاشت روی لپاش و بنا کرد به گریه کردن. زن یقهی پیراهن پسربچه را گرفت و با خودش کشید بهطرف در پارک. چند قدم نرفته پسرک سکندری خورد. یقهاش از دست زن رها شد و افتاد. زن نالهای کرد و ناخنهای دستش را نگاه کرد. باز یقه پیراهن پسر را گرفت و او را از زمین بلند کرد. توی هوا تاب داد و انگار که بخواهد کمند بیندازد چند بار دور سرش چرخاند و با تمام قدرت کوبید به زمین.