تبليغاتX
سواد نامه
دست نوشته های هر از گاهی من

توی اس‌ام‌اس فقط اسمش را نوشتم با یک علامت تعجب جلوش. فرستادم و  پشت پنجره بقیه‌ی سیگارم را کشیدم. فیلتر سوخته را که از پنجره پرت کردم توی کوچه هنوز جواب نداده بود. باز همان اس‌ام‌اس را برایش فرستادم. توی آشپزخانه دریخچال را باز کردم و دنبال چیزی گشتم سرازیر حلقم کنم. نبود. برگشتم به اتاقم و گوشی‌ام را از لبه‌ی پنجره برداشتم. فقط دلیوری اس‌ام‌اسی که فرستاده بودم آمده بود. باز اسمش را نوشتم. نوشتم «چیزی شده؟ چرا جواب نمیدی خانومی؟» و فرستادم. فتیله سیگارم را توی زیرسیگاری له کردم و لباس پوشیدم. یکی دو ساعت بعد توی یک کافی‌شاپ داشتم قهوه می‌خوردم که موبایلم زنگ خورد. نوشته بود «ببخش گلم. جایی بودم که نمی‌شد جوابتو بدم.» خندیدم و موبایل را کنار گذاشتم. یک جک دست و پا کردم و برای آن یکی دوست دخترم که از آن طرف میز عاقل اندر سفیه نگاهم می‌کرد تعریف کردم.



+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 7:51  توسط ابوالفضل  | 


چند وقت پیش به‌اش گفتم: نمیدونی چه ذوقی داره بفهمی، می‌دونه موچ‌موچ‌جون توه.

هه... حالا حرفمو پس می‌گیرم؛

امان از روزی که بدونه موچ‌موچ‌جون توه!




+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 7:49  توسط ابوالفضل  | 

 

فتیله‌ی سیگارش را از پنجره پرت کرد بیرون. با دست دور پاهاش، کف ماشین را گشت. دستگیره‌ی شیشه‌بالابر را پیدا کرد و آن را روی در جا انداخت...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 2:58  توسط ابوالفضل  | 

به هر کسی ظن‌ام رفت الا تو! با خودم قرار گذاشته بودم شش‌دانگ حواسم جمع باشد تا سر بزن‌گاه یکهو برگردم و مچش را توی هوا بگیرم.با اخم زل بزنم توی چشمهاش و داد بکشم سرش که «هووووی! تو؟!!»
هه... چقدر ...‌ام؟ 

 

بیا آشتی. 

خب؟ 

همین.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 14:12  توسط ابوالفضل  | 

 

چشم سعدی به خواب بیند خواب
تو ببستی به چشم سحّارت
تو بدین هر دو چشم خواب آلود
چه غم از چشم‌های بیدارت

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 13:51  توسط ابوالفضل  | 

 

به خودم که آمدم تمام تنم درد می‌کرد، انگار که زیر سنگینی چیزی له شده باشم... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 13:50  توسط ابوالفضل  | 

 

 

 

 

سعدی از پرده‌ی عشاق چه خوش می‌گوید
تُرکِ من پرده برانداز که هِندوی تو‌ام  

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 17:40  توسط ابوالفضل  | 

یکی از پسران هارون‌الرشید پیش پدر آمد خشم‌آلود که فلان سرهنگ مرا دشنام مادر داد. هارون ارکان دولت را گفت جزای چنین کس چه باشد؟ یکی اشاره به کشتن کرد و دیگری به زبان بریدن و دیگری به مصادره و نفی. هارون گفت: ای پسر کرم آن است که عفو کنی و گر نتوانی تو نیزش دشنام مادر ده نه چندانکه انتقام از حد در گذرد، آنگاه ظلم از طرف ما باشد و دعوی از قبل خصم.

نه مرد است آن بنزدیک خردمند
که با پیل دمان پیکار جوید
بلی مرد آنکس است از روی تحقیق
که چون خشم آیدش باطل نگوید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 14:39  توسط ابوالفضل  | 

 

 

"ـــ ازت متنفرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام .
دوست دارم یه چک بزنم زیر گوشت و بگم خیلی پستی."

 

 

پ.ن: آمدم بگویم:
"ـــ یکم قربون صدقه‌ام میری؟"
دیدم یکی پیشدستی کرده و این را برایم نوشته.
ذوق‌زده، پست‌اش کردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 18:2  توسط ابوالفضل  | 

 حواسم پَرتِ جایی بود که از کنار هم رد شدنی، شانه‌هامان خورد به هم. چند قدم که رفتم ایستادم. برگشتم و از پشت نگاهش کردم.
هر بار که می‌دیدمش با خودم می‌گفتم دیگر اینبار که دستش را خم کند و ساعدش را بالا بیاورد، آستین‌های پیراهنش روی بازوهاش جر می‌خورد. نه تنها من، همه‌ی بچه‌محل‌ها هم، از کنارش که رد می‌شدیم می‌دیدیم سر و دست‌مان را انداخته‌ایم پایین و آرنج‌هامان را چسبانده‌ایم به پهلوهامان. کافی بود یکی توی محل بقول رفقا برایش شاخ بشود و بخواهد به پر و پایش بپیچد. گیرش می‌انداخت و تا می‌خورد با چک و لگد چپ و راستش می‌کرد. بچه‌محل‌ها می‌گفتند توی دعواهاش با گنده لات‌های بقیه‌ی محله‌ها، تا طرف به خودش می‌آمد تمام تنش پر از بریدگی و خراشهای کوچک و بزرگِ چاقوی اِبی‌دست‌قشنگه می‌شد.
سرش روی گردن لاغر و باریکش خم شده بود به جلو. نوک پنجه راه می‌رفت و هر از گاهی تلو تلو می‌خورد. دود غلیظ پک‌های پیاپی‌اش به سیگار، پشت سرش توی هوا چرخ می‌خورد و محو می‌شد. جلو پام را نگاه کردم و سرم را خاراندم. با خودم گفتم پس بگو چرا رفقا دیشب هی ازم می‌پرسیدند: این چند روزه، که پنج، شش سال حبس اِبی‌دست‌قشنگه تمام شده و برگشته او را دیده‌ام یا نه؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 13:39  توسط ابوالفضل  | 

یکی از سیب‌ها را برداشت و بو کرد. فروشنده را نگاه کرد و گفت: «آقا... سیب چنده؟»
«دو تومن.»
سیب توی مشتش را نگاه کرد و گذاشت روی بقیه سیب‌ها. روسری‌اش را مرتب کرد و گفت: «یه کیلو سیب‌زمینی بدین.»

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 12:50  توسط ابوالفضل  | 

یکی را از بزرگان بادی مخالف در شکم پیچیدن گرفت و طاقت ضبط آن نداشت و بی‌اختیار ازو صادر شد. گفت ای دوستان مرا در آنچه کردم اختیاری نبود و بزهی بر من ننوشتند و راحتی به وجود من رسید، شما هم بکرم معذور دارید.

شکم زندان باد است ای خردمند
ندارد هیچ عاقل باد در بند
چو باد اندر شکم پیچد فروهِل
که باد اندر شکم بار است بر دل
حریف تُرُشروی ناسازگار
چو خواهد شدن دست پیشش مدار

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 13:21  توسط ابوالفضل  | 

ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی خواند. صاحبدلی بر او بگذشت. گفت: تو را مُشاهره چند است؟ گفت: هیچ. گفت: پس این زحمتِ خود چندین همی چرا دهی؟ گفت: از بهر خدا می‌خوانم. گفت: از بهر خدا مخوان.

اگر تو قرآن برین نَمَط خوانی               ببری رونق مسلمانی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 13:46  توسط ابوالفضل  | 

آورده‌اند که نوشین‌روان عادل در شکارگاهی صید کباب کردند و نمک نبود. غلامی به روستا رفت تا نمک آرد. نوشیروان گفت نمک بقیمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد. گفتند از این قدر چه خلل آید؟ گفت بنیاد ظلم در جهان اول اندکی بوده است. هر که آمد بر او مزیدی کرده تا بدین غایت رسیده.

اگر زباغ رعیت ملک خورد سیبی
برآورند غلامان او درخت از بیخ
به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد
زنند لشکریانش هزار مرغ به سیخ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 19:55  توسط ابوالفضل  | 

 

_از بخت شکر دارم و از روزگار هم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 21:5  توسط ابوالفضل  | 

گفت «تو کارتت بنزین داری ده پونزده لیتر بم بدی؟» گفتم «بنزین پیدا کردی چن قطره به منم بده با قطره چکون بچکونم تو چشمم!» نفسش را بیرون داد و سرش را تکان داد. لابلای حرف‌هامان گفتم «راستی! به کی رای می‌دی؟» گفت «معلومه! به همین!» گفتم «د! الان داشتی ناله می‌کردی که؟!» گفت «نه! تو نمی‌فهمی.» موقع خداحافظی گفتم «بذا ببینم می‌تونم از کسی برات بنزین بگیرم.» گل از گلش شکفت. کارت سوخت را که برگرداند گفت «گفتی به کی رای میدی؟!» گفتم «هه! چطور؟! تو که...» گفت «به! اختیار داری داداش!»

 

 

پی‌نوشت:

ـــ پی‌نوشتش را پاک کردم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 13:28  توسط ابوالفضل  | 

حیدربابا، مرد اغوللار دوغگینان
نامردلرین بورونلارین اوغگینان
گدیکلرده قوردلاری توت، بوغگینان
قوی قوزولار آیین- شایین اوتلاسین
قویونلارون قویروقلارین قاتلاسین

 ـــــــــــــــــــــــــ 

مردانِ مرد زاید از چون تو کوهِ نور
نامرد را بگیر و بکن زیر خاکِ گور
چشمانِ گرگِ گردنه را کور کن به زور
بگذار بره‌های تو آسوده‌تر چرند
وان گله‌های فربه تو دنبه پرورند 

 

پی‌نوشت: ترجمه منظوم از دکتر بهروز ثروتیان

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 13:11  توسط ابوالفضل  | 

توی پیاده‌رو که می‌آمدم، از دور دیدم داوودسیب‌زمینی ‌هم دارد پشت شیشه‌ی عقب ماشینش کاغذ سفیدی با نوشته‌های سبز رنگ می‌چسباند. آستینم را دادم بالا تا روبان دور مچم دیده بشود. کاغذ را چسباند، ماشینش را قفل کرد و رفت توی کوچه. از کنار ماشینش که رد می‌شدم دیدم درشت با ماژیک نوشته: "فروشی، مدل ۵۷، همراه: ×××××۰۹۳۷۵۴"

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 20:1  توسط ابوالفضل  | 

شب که رفتم زنم را از خانه‌ی مادرش بیاورم، نرفتم تو. دم درشان منتظر ماندم تا بیاید. موقع خداحافظی مادرزنم گفت «آقا فلانی!» گفتم «بله حاج‌خانم؟» گفت «به کی رای می‌دی؟» پیشانی‌ام را خاراندم و گفتم «مممم! به اون‌یکی حاج‌خانم!» توی چشمهام نگاه کرد و لبهاش را به هم فشار داد. گفتم «چطور حاج‌خانم؟» گفت «هیچی. هیچی. همینطوری پرسیدم.» بعدها که زنم به‌ام گفت مادرش، پدر و برادرهاش را هم مجبور کرده به این‌یکی رای بدهند، نمی‌دانستم از اینکه کَلَکم گرفته بود خوشحال باشم یا ناراحت.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 13:52  توسط ابوالفضل  | 

وقتی پیچیدم دیدم چند قدم جلوتر رو به من ایستاده. توی ایستگاه روبروی مجتمع از اتوبوس پیاده می‌شد و سر چهارراه می‌پیچید سمت راست. این آخری‌ها متوجه شده بود که تعقیبش می‌کنم. یک لحظه دم در می‌ایستاد. نگاهی به‌ام می‌کرد و می‌رفت تو. دو سه سال پیش دیپلمم را از همین جا گرفتم، توی مجتمع  کارهای دفتری انجام می‌دهم. چند بار از خانم مرادی، یکی از معلمهای مجتمع خواستم برود و از طرف من باهاش حرف بزند. قبول نمی‌کرد. می‌گفت خودم باید بروم. خودم باید باهاش حرف بزنم. نمی‌دانستم چه‌کار باید بکنم. یک قدم آمد جلو. با خودم گفتم الان است که فحشم بدهد. اما به‌ام لبخند زد. من هم خندیدم. به لب‌هاش رژ صورتی کم رنگ زده بود. گفت «با من کاری دارید؟» کف دست راستم را طوری که ببیند تا کنار صورتم بالا آوردم و سلام گفتم. گفت چی؟ باز همان کار را کردم. گفت «زبون نداری؟» نوک انگشت اشاره دست راستم را گذاشتم روی لبهام. بعد گذاشتمش روی گوشم و باز کف دستم را نشانش دادم. چشمهاش گرد شدند. از توی جیبم نامه‌ای که مدتها پیش برایش نوشته بودم را درآوردم و بردم طرفش. لبخند روی لبهاش محو شد. نامه را ازم نگرفت. برگشت. تا دم در دانشکده‌شان را به دو رفت و بی‌معطلی پیچید تو.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 14:48  توسط ابوالفضل  | 

تا نشست دستش را دراز کرد و صدای ضبط صوتم را کم کرد. ناخن‌های بلندش را لاک قرمز زده بود. گفت «قربونت برم.» نگاهش کردم و با خودم گفتم: منم قربونت برم! به لبهاش هم رژ قرمز مالیده بود. «چه خبرته؟ امروز بلا شدی!» از گوشه چشم داشت براندازم می‌کرد. گوشهایم داغ شدند. «شازده پسر! چه بی‌تربیت! می‌تونی مگه؟!» ساعتم را نگاه کردم. پایش را انداخت روی پاش. بند صندل‌هاش را پیچانده بود دور مچ پاش و گره زده بود. گفت «چی؟! عمرا اگه بتونی!» سیگاری روشن کردم و دودش را از پنجره فوت کردم بیرون. دلم می‌خواست یکراست بروم سر اصل مطلب. گفت «باشه. اگه وقت کردم می‌یام می‌ببینم چیکار می‌کنی.» باز نگاهش کردم. چشمکی به‌ام زد. صدای ضبط را بلند کردم. «خب باشه. سر شب زنگ میزنم بیای دنبالم. الان کار دارم.» موبایلش را بست و گذاشت توی کیفش. لبهاش را با زبان برق انداخت و گفت: «منم یه نخ سیگار بکشم دیگه شازده. خب؟!» و دستش را برد طرف پاکت سیگاری که کنار دنده ماشینم گذاشته بودم. از توی آینه سقفی عقب را نگاه کردم و گرفتم کنار خیابان. گفتم: «گم شو پایین ج...»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 16:34  توسط ابوالفضل  | 

تمام مدتی که  قهوه‌ام را می‌خوردم با خودم می‌گفتم هنوز با هم اینقدر خودمانی نشده‌ایم که چنین اس‌ام‌اسی به‌ام بدهد. دل بی دل کردم و صندلی‌ام را کشیدم جلو. دکمه‌های گوشی موبایلم را چند بار زدم و اس‌ام‌اس را پیدا کردم. گفتم «شیما خانومی! منظورت از این اس‌ام‌اسی که یک ساعت پیش فرستادی چی بود؟» و صفحه‌ی گوشی را نشانش دادم. خواند. گفت «من بهت همچین اس‌ام‌اسی ندادم!» خودم را روی صندلی جابجا کردم و از گوشه‌ی چشم نگاهش کردم. گفتم «خودت دادی دیگه!» گفت «نه! من ندادم.» صفحه موبایل را برگرداندم طرف خودم و گفتم «ببین! نوشته فرام...» ادامه ندادم. آب دهانم را قورت دادم و پیشانی‌ام را خاراندم. ابروهاش را در هم برد. کمی فکر کرد و گوشی را از دستم قاپید. اس‌ام‌اس را که دوباره خواند چشمهایش گرد شدند. گوشی را پرت کرد روی میز و بلند شد. کیفش را برداشت و رفت. گوشی را برداشتم دوباره خواندم:

From: Shiva
25_May_2009
12:25
AHHH! Where r u baby?
I need somebody tuch me…

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 18:17  توسط ابوالفضل  | 

yangın her aşkın yolu sevdim gördüm
gözlerin karanlık kuyu düştüm öldüm
ahhh gönlüm şimdi başka yare mesken
ahh el çekmiyor kara sevda benden
sen hangi elde sevda olup açtın
ben karlı dağlar misali yanlızım

yok bir sitemim hayata herşey kısmet
soldu gençliğim ömrümü aşkla ziyanettim
ağla gönül nasip deilmiş vuslat
rahat uyu yar sana hakkımı helal ettim.

توی خوابهام هم تلافی نمی‌کنی بدی‌هایم را.
نگه داشته‌ای‌شان برای کی؟

  

ا.ل
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 16:16  توسط ابوالفضل  | 

هر وقت خون و خونریزی باشد، برنده کسی است که می‌تواند بکشد.

 

 

از آتش زردشت، هوشنگ گلشیری

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 19:30  توسط ابوالفضل  | 

 

اس‌ام‌اس بدهی ۲۵ درصد. زنگ بزنی دیگر حتما.
موبایلم ایدز گرفته!
گفته باشم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 14:38  توسط ابوالفضل  | 

 

برتی فرار از این لجظه‌های سگی که هستم توش
کاش چیز بهتیر بود عیز از ارق سگی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 13:52  توسط ابوالفضل  | 

تا چند صفحه مانده به آخر قصه چند بار خواستم کتاب را ببندم و دیگر نخوانم. هر بار سیگاری روشن می‌کردم و...
"«مثل اینکه جنابعالی متوجه نشدید چه عرض کردم. من نیستم، این کاره نیستم.»
می‌چرخد، بر یک پا، انگار می‌خواهد دور دیگری را هم برقصد: «اما تقصیر خودم بود که به این...»
نسرین نمی‌گذارد حرفش تمام شود و یا حتی اشاره‌اش را کامل کند. از صدا می‌شود فهمید که زده است، و محکم.
«من چی، مادر...؟»
حالا دیگر همه بلند شده‌اند. مقداد دو دست نسرین را گرفته است..."
دیگر نتوانستم. کتاب را بستم و پرتش کردم روی میز. بلند شدم و طول اتاق را رفتم و آمدم. فحش می‌دادم. گفتم، گفتم «حیفِ وقتی که تا همین جا صرف خواندنش کردم!» گفتم «آخر این‌ها نوشتن داشت؟» گفتم «آخر این آدمها تصویر شدن می‌خواست؟» فتیله را توی زیرسیگاری له کردم. با خودم گفتم «ببین یک قصه چطور حالم را...» گفتم «"نسرین" که خاباند زیر گوش "اختر" گوشم سوت کشید. گونه‌ام داغ شد.» سیگاری روشن کردم. با خودم گفتم «گونه‌ام داغ شد. گوشم سوت کشید.» و کف دستم را گذاشتم روی گوشم. کتاب را از روی میز برداشتم و باز کردم. بوی الکل توی هوا را می‌شنیدم وقتی "اختر" حرف می‌زد. مردها رفتند بالا. بعد "نسرین" و "اختر" و "عزیزنسب". من هم از پله‌ها بالا رفتنی بوی تریاک زد توی دماغم و بعد آن حرفهای پای منقلی‌."... و هر دستی دستهای دیگر را مشت کند طوری که دست‌ها انگار فقط یک کومه گوشت و عصب و عضله‌ی به‌هم گره خورده باشد.»
فکر کردم. کتاب را رو به عقب ورق زدم. از سر نو:
"به خدا من فاحشه نیستم
ساعت چهار و نیم بود. همه هم تا پنج مسلما نمی‌رسیدند. میز آماده بود. فقط..."

پ.ن: "به خدا من فاحشه نیستم" داستانی است از هوشنگ گلشیری.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 18:50  توسط ابوالفضل  | 

نشسته بودم روی نیمکت پارک. چانه‌ام را گذاشته بودم کف دستهام و فتیله‌ی سیگارهایی که انداخته بودم جلو پام را نگاه می‌کردم. زنبیل پارچه‌ای کهنه‌اش را گذاشت آن سر نیمکت و نشست. از قوطی کبریتی که توی هوا تکان داد صدایی در نیامد. سیگار را از بین لبهاش برداشت و آرام گفت «کبریت داری پسرم؟» نگاهش کردم. دستم را بردم طرفش و فندکم را روشن کردم. مشتم را توی دستهاش گرفت و سیگارش را روشن کرد. گفت «دستی شوما درد نکنه.» و تکیه داد. سیگارش را که می‌کشید نگاهش می‌کردم. یواشکی گفتم «آقاجون!» زیرچشمی نگاهم کرد. سرش را چرخاند طرفم. لبخند محوی روی لبهاش بود. گفتم «بغلم میکنی حاجی؟» همانطور نگاهم می‌کرد. خودم را کشیدم کنارش و آهسته بغلش کردم. سرم را گذاشتم روی شانه پیرمرد و چشمهام را بستم. او هم آرام آرام دستهاش را از روی پهلوهام سراند پشتم و بغلم کرد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 18:50  توسط ابوالفضل  | 

او آنطرف میز کوچکمان نشسته بود و من اینطرف. هم او ساکت بود و هم من. لیوان سوم را همزمان از لبهامان آوردیم پایین. نگاهش کردم. چشمهاش کمی خون افتاده بود و برق می‌زد. لبهای گوشتالودش را با زبانش برق انداخت. دستهام را گذاشتم لبه‌ی میز و خم شدم جلو. سرم را بردم طرفش. چشمهام را بستم و لبهام را جمع کردم. اول نفسش خورد به صورتم و بعد لبهاش نشست روی لبهام. تنم دیگر برای خودم نبود. سست شده بودم. عقب کشیدم و نشستم روی صندلی. لیوان چهارم را هم که سر کشیدم فقط ضبط صوت بود که داشت ترانه می‌خواند. لیوان را روی میز جا دادم و تلخی دهانم را با یک قاشق ماست گرفتم. گفتم... نه، چیزی نگفتم. فقط بلند شدم و قدم را خم کردم روی میز. باز لبهاش را گذاشت روی لبهام. خودم را ول کردم روی صندلی‌ام. گفتم «دیگه بسمه...» گفتم «اما نه... آخریش رو تو بریز برام.» خندید. بطری عرق را برداشت و لیوانم را لبالب پر کرد. لیوان را گرفتم توی دستم و بردم طرفش. گردنش را خم کرد طرف شانه‌اش و با چشمهایی خمار نگاهم کرد. گفتم «چه خوب که تو دندانپزشکی، نه جراح قلب.» به‌ام اخم کرد و خندید. گفتم «به سلامتی لبهای براق و تپل‌ات.» و لیوان را تا ته سر کشیدم. دهانم را با پشت دستم خشک کردم و نفسم را توی هوا ها کردم. پاکت سیگارم را برداشتم و یک نخ سیگار از توش درآوردم. فندکم را از لابلای خرت و پرت‌های روی میز پیدا کردم و بلند شدم. گفتم «با این همه عرقی که می‌خورم و سیگاری که میکشم، حتما کارم می‌افته به جراحی قلب باز.» همانطور ساکت نگاهم می‌کرد. سیگارم را روشن کردم و فندک را انداختم روی میز. خم شدم و دود توی سینه‌ام را فوت کردم توی صورتش. از وقتی زنم شده بود با هم ننشسته بودیم به عرق‌خوری. زیرسیگاری را از روی میز برداشتم و با ساعدم تمام چیزهای روی میز را ریختم پایین. همانطور ساکت نگاهم می‌کرد. زیرسیگاری را گذاشتم جلوش روی میز. رفتم پشت پنجره اتاق و توی کوچه را تماشا کردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:1  توسط ابوالفضل  | 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 20:0  توسط ابوالفضل  |