نه تو را از من مسکین نه گل خندان را
خبر از مشغله بلبل سودایی هست
گفته بودی همه زرقند و فریبند و فسوس
سعدی آن نیست ولیکن چو تو فرمایی هست
من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت
از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت
این هر سه مرا نقد و تو را نسیه بهشت
آدمی را که طلب هست و توانایی نیست
صبر اگر هست و اگر نیست. بباید کردن
اسم و شمارهاش را که آوردم ضربان قلبم تند شد. بعضی وقتها روی کسانی که دوستشان دارم اسم میگذارم و تا بحال دقت نکرده بودم توی فونبوک موبایلم اسم او را هم عوض کردهام. نتوانستم روی پاهام بایستم. نشستم. چند روز بود دیگر نه بهم زنگ میزد، نه اساماس میداد. از اینکه همیشه منتظر میشدم او بهم زنگ بزند پشیمان شده بودم. مسیجی نوشتم و برایش فرستادم. نرفت. باز سند کردم. نرفت. دلبیدل کردم، نفس عمیقی کشیدم و شمارهاش را گرفتم. سه تا که بوق خورد جواب داد. لحنش مثل همیشه، که لبهای از خنده کشیده شدهاش را میآورد جلوی چشمهام، نبود. بجای همهی حرفهایی که میخواستم بهش بگویم فقط شماره تلفن یکی از همکلاسیها را ازش پرسیدم. نمیدانست. خداحافظی که کردم چندبار جملاتش را مرور کردم توی حرفهاش چیزی پیدا کنم که با آن به خودم دلداری بدهم. کلمهای نبود جز یک "جانم؟" که آن را هم برای رفتن سر اصل مطلب گفته بود.
مگر تو
روی بپوشی و فتنه باز نشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
مرا بهیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی، طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند میننیوشم
تا در یخچال را باز کردم چیزی کشیده شد به مچ پام. چنان از جا پریدم که کلهام کم مانده بود بخورد به سقف. وقتی دیدمش یادم افتاد توی خانه یک گربه دارم. داد زدم سرش. فحشش دادم! عین خیالش نبود. خزیده بود گوشه اتاق و داشت ته خودش را میلیسید. قوطی کنسرو را از یخچال برداشتم و درش را باز کردم. چشم ازم برنمیداشت. یک تکهی بزرگ ماهی انداختم جلوش و پشت میز نشستم به خوردن بقیهاش. به ماهیهای تن توی دریا فکر میکردم که چیز نرمی پیچید دور ساق پام. دوباره پریدم. صندلی از زیرم در رفت و پهن زمین شدم. با صدای قرچ چهارچوب تنم دادم هم رفت آسمان. از درد به خودم میپیچیدم که میومیو کنان آمد کنارم و بنا کرد خودش را بمالد بهام. حرصم بالا آمده بود. دمش را گرفتم. سه دور توی هوا چرخاندم و قایم کوبیدمش روی سرامیک کف آشپزخانه. جیغ کشید. کمی به خودش لرزید و بعد دیگر تکان نخورد. از دم بلندش کردم و انداختم توی کیسهی زباله. کیسه را که از پنجره پرت کردم توی جوی آب کنار کوچه بغض کردم. آخر منی که آدم نگه داشتن گربه نبودم چرا باید حیوان زبان بسته را اینطور هلاک میکردم؟! بماند که این بار اولم هم نبود. هفتمی یا هشتمیش بود.
ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق
گمان برند که سعدی ز دوست خرسندست
تو هم یکی مثل همهی مردهای خودخواه و شاید عاشق... تو هم یکی مثل همهی مردهای خودخواه... تو هم یکی مثل همهی مردها... دنبال معشوق بیروح میگردی، بیاحساس، سنگ، چنین معشوقی تو را به وجد می آورد! چنین معشوقی حس مبارزه طلبیات را بیدار میکند، معشوقی که هر وقت تو اراده کنی روی خوش نشان بدهد، نه زودتر و نه دیرتر! بازی باید برایت هیجان داشته باشد، باید ته دلت بترسی، اما باز هم "باید" برنده بشوی!
من هم یکی مثل همهی زنها... من هم یکی مثل همهی زنهای عاشق... من هم مثل همهی زنهای عاشق و شاید مغرور... دلم میخواهد، هر وقت که میخواهدت؛ بخواهدت، نه هر وقت که تو اراده کنی! میدانم باید دست نیافتنی باشم، هستم؛ اما نه برای تو! میدانم نباید روی خوش نشان بدهم، سرد باشم، هستم؛ اما نه برای تو!! فیلم بازی میکنم برایت، مثل همیشه، سرد و بیتفاوت! میگذارم ته دلت بترسی! اما عروسک بازی تو نمیشوم، تا آخرش، سرد میمانم ! میشکنم اما...
عروسک نمیشوم!
تو هم یکی مثل همهی مردهای خودخواه و شاید عاشق... تو هم یکی مثل همهی مردهای خودخواه... تو هم یکی مثل همهی مردها... نمیشکنی؛ اما... فراموشم نمیکنی!
این طوری از دستت میدم ، اما برنده میشم... یه برندهی بازنده یا شاید یه بازندهی برنده...
و این طوری، به همین راحتی، زندگی سخت میشه برام!
چند روز صبر کردم شاید خودش خوب بشود. نشد. ترسم که بیشتر از بیخیالیهام شد رفتم دکتر. پرسید «چت شده؟» گفتم. گفت «ببینم!؟» رنگ برنگ شدم و نشانش دادم. دفترچهی نسخههاش را کشید زیر دستش. پرسید «رابطهی مشکوک داشتی؟» ما عهدکردهی هم بودیم. گفتم «نه!» دکتر از بالای عینکش نگاهم کرد. از قرارهای محکم عهدمان یکیش اعتماد بود. گفتم «به طرفم اعتماد دارم دکتر!» گفت «همسرته؟» گفتم «مممم... نه!» گفت «نامزدته؟» نگاهم را از چشمهای دکتر گرفتم و گفتم «رفیقمه. خیلی وخته با همیم.» نفس راحتی کشید و پرسید «اسمت چیه؟» گفتم. به هول و ولاهای توی ذهنم یکی اضافه شده بود. نمیخواستم شک کنم، اما از کجا اینطور شده بودم پس؟! دکتر برگهی نسخه را داد دستم. داشتم از در اتاقش میآمدم بیرون که پرسید «گفتی رفیقهته؟» گفتم «بله.» صدام میلرزید! خدا خدا کردم بگوید برای این مرض دلیل دیگری هم هست. سر تا پام را برانداز کرد و گفت «از تو خوشگلتر و خوشتیپتر هم پیدا میشه، مگه نه؟!»
درویشی مستجابالدعوه در بغداد پدید آمد. حجاج یوسف را خبر کردند. خواندش و گفت دعای خیری بر من کن. گفت خدایا جانش بستان. گفت از بهر خدای این چه دعاست؟ گفت این دعای خیر است تو را و جمله مسلمانان را.
ای زبر دست زیردست آزار
گرم تا کی بماند این بازار
به چه کار آیدت جهانداری
مردنت به که مردم آزاری
به دود آتش ماخولیا دماغ بسوخت
هنوز جهل مصور که کیمیایی هست
به کام دل نرسیدیم و جان به حلق رسید
وگر به کام رسد همچنان رجایی هست
برای بوفا !
پسر های محله و زن های در و همسایه جمع شده بودند و توی بهت و حیرت دست می زدند و کلیله می کشیدند.حاجی ، دختر روسپی محله رو عروس برادرزادش کرده بود.
توی اساماس فقط اسمش را نوشتم با یک علامت تعجب جلوش. فرستادم و پشت پنجره بقیهی سیگارم را کشیدم. فیلتر سوخته را که از پنجره پرت کردم توی کوچه هنوز جواب نداده بود. باز همان اساماس را برایش فرستادم. توی آشپزخانه دریخچال را باز کردم و دنبال چیزی گشتم سرازیر حلقم کنم. نبود. برگشتم به اتاقم و گوشیام را از لبهی پنجره برداشتم. فقط دلیوری اساماسی که فرستاده بودم آمده بود. باز اسمش را نوشتم. نوشتم «چیزی شده؟ چرا جواب نمیدی خانومی؟» و فرستادم. فتیله سیگارم را توی زیرسیگاری له کردم و لباس پوشیدم. یکی دو ساعت بعد توی یک کافیشاپ داشتم قهوه میخوردم که موبایلم زنگ خورد. نوشته بود «ببخش گلم. جایی بودم که نمیشد جوابتو بدم.» خندیدم و موبایل را کنار گذاشتم. یک جک دست و پا کردم و برای آن یکی دوست دخترم که از آن طرف میز عاقل اندر سفیه نگاهم میکرد تعریف کردم.
چند وقت پیش بهاش گفتم: نمیدونی چه ذوقی داره بفهمی، میدونه موچموچجون توه.
هه... حالا حرفمو پس میگیرم؛
امان از روزی که بدونه موچموچجون توه!
با دست دور پاهاش، کف ماشین را گشت. دستگیرهی شیشهبالابر را پیدا کرد و آن را روی در جا انداخت...
به هر کسی ظنام رفت الا تو! با خودم قرار گذاشته بودم ششدانگ حواسم جمع باشد تا سر بزنگاه یکهو برگردم و مچش را توی هوا بگیرم.با اخم زل بزنم توی چشمهاش و داد بکشم سرش که «هووووی! تو؟!!»
هه... چقدر ...ام؟
بیا آشتی.
خب؟
همین.
چشم سعدی به خواب بیند خواب
تو ببستی به چشم سحّارت
تو بدین هر دو چشم خواب آلود
چه غم از چشمهای بیدارت
سعدی از پردهی عشاق چه خوش میگوید
تُرکِ من پرده برانداز که هِندوی توام
یکی از پسران هارونالرشید پیش پدر آمد خشمآلود که فلان سرهنگ مرا دشنام مادر داد. هارون ارکان دولت را گفت جزای چنین کس چه باشد؟ یکی اشاره به کشتن کرد و دیگری به زبان بریدن و دیگری به مصادره و نفی. هارون گفت: ای پسر کرم آن است که عفو کنی و گر نتوانی تو نیزش دشنام مادر ده نه چندانکه انتقام از حد در گذرد، آنگاه ظلم از طرف ما باشد و دعوی از قبل خصم.
نه مرد است آن بنزدیک خردمند
که با پیل دمان پیکار جوید
بلی مرد آنکس است از روی تحقیق
که چون خشم آیدش باطل نگوید
"ـــ ازت متنفرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام .
دوست دارم یه چک بزنم زیر گوشت و بگم خیلی پستی."
پ.ن: آمدم بگویم:
"ـــ یکم قربون صدقهام میری؟"
دیدم یکی پیشدستی کرده و این را برایم نوشته.
ذوقزده، پستاش کردم.
حواسم پَرتِ جایی بود که از کنار هم رد شدنی، شانههامان خورد به هم. چند قدم که رفتم ایستادم. برگشتم و از پشت نگاهش کردم.
هر بار که میدیدمش با خودم میگفتم دیگر اینبار که دستش را خم کند و ساعدش را بالا بیاورد، آستینهای پیراهنش روی بازوهاش جر میخورد. نه تنها من، همهی بچهمحلها هم، از کنارش که رد میشدیم میدیدیم سر و دستمان را انداختهایم پایین و آرنجهامان را چسباندهایم به پهلوهامان. کافی بود یکی توی محل بقول رفقا برایش شاخ بشود و بخواهد به پر و پایش بپیچد. گیرش میانداخت و تا میخورد با چک و لگد چپ و راستش میکرد. بچهمحلها میگفتند توی دعواهاش با گنده لاتهای بقیهی محلهها، تا طرف به خودش میآمد تمام تنش پر از بریدگی و خراشهای کوچک و بزرگِ چاقوی اِبیدستقشنگه میشد.
سرش روی گردن لاغر و باریکش خم شده بود به جلو. نوک پنجه راه میرفت و هر از گاهی تلو تلو میخورد. دود غلیظ پکهای پیاپیاش به سیگار، پشت سرش توی هوا چرخ میخورد و محو میشد. جلو پام را نگاه کردم و سرم را خاراندم. با خودم گفتم پس بگو چرا رفقا دیشب هی ازم میپرسیدند: این چند روزه، که پنج، شش سال حبس اِبیدستقشنگه تمام شده و برگشته او را دیدهام یا نه؟